WWW.Seraj.Ir
صفحه خانه نقشه سايت فونت فارسي درباره ما تماس با ما


تعداد مشاهده = 75
مشخصات مأخذشناختي

كاربرد عقل در كلام شيعه، قسمت دوم

علي زماني

4ـ مقدمات دليلهاي عقلي در كلام شيعه:
مقدماتي كه تشكيل دهندؤ صغريات و كبريات دليلهاي كلامي شيعه هستند عبارتند از «قضاياي يقيني» در اين راستا محقق لاهيجي (متوفاي 1071ق) مي‏گويد: ادلّه علم كلام بايد يقيني باشد (نه مشهوري) زيرا در امور اعتقادي بلكه امور عملي نيز به «ظنّ» اعتباري نيست، و اين است معناي عقيده دينيه‏اي كه منسوب است به دين حضرت محمد صلي اللّه عليه و آله و سلَّم طريق تحصيل در معرفت به نوعي كه منسوب به تقليد نباشد منحصر است در طريق «برهان» و بناي دلائل بر مقدمات يقيني، خواه «حكمت» نام آن كنند و خواه «كلام»(1).
اصول قضايائي كه مواد آنها يقيني است عبارتند از:
1ـ بديهيات: مانند علم به اينكه نفي و اثبات هر دو يكجا جمع نمي‏شوند و هر دو هم‏مرتفع نمي‏گردند.
2ـ مشاهدات: (محسوسات) مانند اينكه «خورشيد نوراني است».
3ـ تجربيات: مانند اينكه «هر آتشي حرارت دارد».
4ـ متواترات: مانند اينكه «ما علم داريم به وجود شهرهائي كه نديده‏ايم».
5ـ حدسيات: مانند اينكه «ماه از خورشيد كسب نور مي‏كند».
6ـ فطريات: مانند اينكه «دو، نصف چهار، است»(2).
5ـ براهين عقلي در كلام شيعه:
ادله‏اي كه در كلام شيعه از آنها استفاده مي‏شود بر دو نوع است:
نوع اول: چيزي است شبيه به «برهان لمّ» و در حقيقت يك بخش از دليل «انّ» در اين بخش «حد وسط» و «اكبر» هر دو معلول يك علتند، به اين معنا كه هرگاه به يكي از حد وسط و يا اكبر، علم پيدا شد در همان حال همراه و ملازم آن، علم به ديگري نيز پيدا مي‏شود، و اگر علم به اكبر پيدا شد، همراه آن، علم به حد وسط پيدا مي‏شود، بديگر بيان هر دو (حد وسط و اكبر) در يك آن معلوم و موجود خواهند گشت، مثلاً هرگاه علم به «مخلوق» پيدا شد همراه آن اين علم پيدا مي‏شود كه «بر آن مخلوق خالقي است» و همينطور حال مصنوع كه بر آن صانعي و حال «حادث» كه «بر آن محدث قديم وجود دارد».
امام هشتم عليه‏السلام در پاسخ مرد زنديقي از همين روش عقلي استفاده كرد و فرمود: «چون من به جسد خويش نگاه مي‏كنم مي‏بينم بجوري ساخته شده (مصنوع است) كه نمي‏توانم در عرض و طول آن كم و زياد كنم ميفهمم كه بر او «صانعي» است(3).
آنگاه به روش مزبور (از يكي از دو متلازم پي بديگري بردن) تصريح كرد و در مقام بيان صغراي قياس فرمود: «لشهادة العقول انّ كلّ صفة و موصوف مخلوق» خردها شهادت مي‏دهند كه هر صفت و موصوفي مخلوق است، «وشهادة كل مخلوق ان له خالقا ليس بصفة و لا موصوف» و اين جمله كبراي قياس را تشكيل مي‏دهد، يعني خرد شهادت مي‏دهد كه بر هر مخلوق «خالقي» است كه آن خالق نه صفت است نه موصوف(4).
نوع دوم: استدلال از طريق برهان «لِمّ» است، در اين راه از علت پي به معلول ميبرند، مثلاً از راه خالق پي به خلق، و از هستي خدا، پي به ذات او بردن، و اين نوع سزاوار نام «برهان» است(5).
امام صادق عليه‏السلام نيز گاهي اين برهان را بكار مي‏گرفت (دانشمندان نام آن را «برهان صديقين» گذاشتند) امام فرمود: «و برهان الربّ الصادق» اين استدلال از حال خلق به خالق (دليل اِنّي) نيست، بلكه استدلال بر خداست بواسطه تعقل در اصل وجود او، زيرا شكّي نيست كه در عالم واقعاً «وجودي» هست، اگر او حقتعالي باشد فبها و اگر آن «وجود» غير حقتعالي باشد بايد منتهي گردد به واجب.
يا اين چنين مي‏گوئيم: اگر آن «وجود» موجودي باشد قائم بذات (بنفسه) باز مطلوب ثابت است، و اگر قائم بذات نباشد بايد تعلق داشته باشد به موجودي قائم بذات و مي‏توان اينچنين استدلال كرد: اگر آن «موجود» مستقلّ باشد باز مقصود حاصل است (يعني او خداست) و اگر غير مستقلّ باشد بايد متعلق باشد به «وجودي مستقل» مانند ساير اشيا و صفات غير مستقلي كه وابسته به مستقلّند، مثلاً «نور موجود» اگر ذاتاً داراي نورانيت باشد، هدف تأمين است، و گرنه بايد از منبعي نوربخش كسب نور كند بنابر پايه مطلب فوق و برهان مزبور «وجود» به تنهائي برهان است بر حقتعالي، و هر «ما بالعرض» بايد منتهي شود به «ما بالذات» و يكي از اسماي حقتعالي «يا برهان» است(6).
6ـ در كلام شيعه «وحي» دستيار «عقل» است:
پس از پي بردن به مباني استدلالهاي عقلي در كلام شيعه بايد توجه داشت كه در اين راستا بايد كنار عقل چيز ديگري كه عبارت است از «وحي» (= سمع) قرار گيرد.
شيخ مفيد (413ـ 336هـ ق) ذيل عنوان «گفتار در اينكه عقل از سمع (وحي) جدائي ناپذير و تكليف جز از طريق پيامبران درست نمي‏شود» گويد: اماميه اتفاق دارند كه عقل در دانش خود و نتائج آن به سمع نيازمند است، و از سمعي كه غافل را بر چگونگي استدلال آگاه مي‏كند جدا نيست، و اتفاق دارند در اين امر كه در آغاز تكليف و اول پيدايش آن در جهان به پيامبري نياز است، و اصحاب حديث در اين امر با آنان همراهند، ولي معتزله و خوارج و زيديه بر خلاف اين عقيده‏اند و مي‏پندارند كه عقلها مستقل از سمع عمل مي‏كنند...(7).
بر اين اساس عقل، چيزي بر خلاف نقل (وحي) نمي‏گويد كما اينكه نقل هم چيزي بر خلاف عقل نمي‏گويد و بطوري كه اشاره خواهد شد در مسألؤ «حدوث عالم و دوام فيض» عقل برهان اقامه مي‏كند كه فيض دائم و عالم امكان حادث است، و همچنين ضرورت وحي و رسالت را عقل اثبات مي‏كند، حجيت وحي را عقل اثبات مي‏كند، عصمت انبيا را عقل اثبات مي‏كند، يعني عقل با برهان قطعي مي‏گويد وجود نبي ضروري است، عقل با برهان قطعي مي‏گويد انسان اشتباه مي‏كند و براي رفع اشتباه خود نيازمند به معصوم است، عقلي كه با دليل قاطع حاكم است انبياء معصومند ديگر امكان ندارد آنچه از وحي رسيده و ثابت شده نپذيرد، وگرنه معارضه عقل با عقل لازم مي‏آيد، اما نبايد قول معصوم با روايت معصوم اشتباه شود، قول معصوم مستقيماً حد وسط برهان قرار مي‏گيرد و بدون ترديد مفيد يقين است، اما روايت معصوم در غير متواترات مفيد «ظهور» است، و بعد از بكارگيري چند اصل لفظي ـ از قبيل عدم الغفلة، عدم المجاز نبودن در غير مقام بيان و... ـ و غير لفظي، مفيد «ظن» است.
از اين رهگذر غايب و هدف علم كلام اشرف غايات و اهداف و نتيجه آن عاليترين نتيجه‏ها و دلائل آن يقيني است و عقل صريحاً به مقدمات آن حكم كرده و به كمك نقل تأييد شده است، يعني شهادت عقل به صحت مقدمات و تأييد آن بوسيله نقل موثقترين اهداف را در پي خواهد داشت(8).
7ـ جدائي عقل و سمع:
گفته شد كه هميشه عقل با سمع همگام است. حال اگر از هم جدا شدند آيا سمع مقدّم است يا عقل؟ در پاسخ بايد گفت: متخصّصين علم كلام در برخي موارد سمع را مقدم داشته‏اند و در برخي موارد عقل را مقدم داشته و سمع را تأويل كرده‏اند. شيخ مفيد در تقديم سمع بر عقل مي‏گويد: ائمه طاهرين گاهي آنچه در خاطر برخي بندگان مي‏گذشت مي‏دانستند، و به آنچه قبل از پيدايش او وجود داشت معرفت داشتند، ليكن اين از شرط امامت آنان نبود، بلكه خداوند از باب لطف در اطاعت و تمسك به امامتشان آنان را به اين امور عالم كرده بود، و عقل آنرا واجب نمي‏شمرد، بلكه سمع مي‏گويد: واجب است ائمه از ضمائر و كائنات اطلاع داشته باشند، و درباره نازل شدن وحي به ائمه طاهرين عقل مانع نيست، بلكه از طريق اجماع و اتفاق است كه اگر كسي گمان كند بعد از پيامبر اسلام صلي اللّه عليه و آله و سلَّم بر احدي وحي نازل مي‏شود خطا و كفر است، زيرا از طريق دين پيامبر وحيعلم حاصل شده كه بعد از پيامبر صلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم بر احدي وحي نازل نمي‏شود.
همانطوري كه عقل مانع نيست كه پيامبري بعد از پيامبر ماصلَّي اللّه عليه و آله و سلَّم مبعوث شود و شريعت او را نسخ كند بدانگونه‏اي كه شرايع پيامبران قبل از او نسخ شد جز اينكه اجماع و علم يقيني قائم است كه نسخ شريعت او خلاف دين اسلام است.
و از ناحيه‏اي ديگر عقل اجازه نمي‏دهد كه وحي به ظاهر معنايش باقي بماند مثلاً در آيه «الرحمن علي العرش استوي»(طه/5) «خداي رحمان بر تخت مستقر گشت» و آيه «انّ الذين يبايعونك انّما يبايعون اللّه، يد اللّه فوق ايديهم»(فتح/10) «پيامبر، آنان كه با تو بيعت مي‏كنند همانا در حقيقت با خدا بيعت كرده، دست خدا بالاي دستهاي ايشان است، و امثال اينها آياتي كه در مقام «فعل» نازل شده، عقل اين ظواهر را از دست مي‏گيرد و با برهان ثابت مي‏كند كه خدا دست و پا و صورت ندارد از كسي قرض و وام نمي‏گيرد، نياز به جا و محل ندارد تا بر آن استقرار يابد، در جهت نيست تا بتوان بدان نگريست و....
در نتيجه عقل و وحي وامدار همديگر و خدماتشان متقابل است(9).
8ـ اشكال و پاسخ:
قبلاً نگارش يافت كه پيامبران با براهين عقلي با قوم خود به احتجاج مي‏پرداختند و آياتي در اين رابطه از نظر گذشت، و بنا به عقيده شيخ مفيد ـ ره ـ، ائمه طاهرين ـ عليهم السلام ـ در دين خدا بحث و مناظره داشته و با دشمنان خداي متعال هميشه احتجاج مي‏كردند، و بزرگان اصحاب آنان نيز در هر عصري «نظر» را بكار گرفته و با آن استدلال مي‏كرده‏اند، باز ائمه طاهرين اصحاب خود را بر مناظرات استدلالي مدح و ستايش، تمجيد و تشويق مي‏كرده‏اند. ولي آنچه سبب اشكال مي‏شود رواياتي است كه در آنها از مباحثات و مناظرات كلامي نهي شده است. از جمله حديثي است از يونس بن يعقوب وي از حضرت صادق عليه‏السلام نقل مي‏كند: روزي مردي از شام جهت مناظره بر آن حضرت وارد شد حضرت فرمود: اي يونس دوست داشتم علم كلام را نيكو مي‏دانستي، يونس گفت: فداي وجود مبارك گردم، شنيدم از كلام نهي كرده و فرموده‏اي: واي بر اهل كلام، زيرا مي‏گويند بايد از اين پيروي كرد از آن پيروي نكرد، اين جايز است آن جايز نيست، اين را تعقل مي‏كنيم آنرا تعقل نمي‏كنيم. امام صادق در پاسخ اين پرسش فرمود: گفتم واي بر آنان كه گفتار و استدلالهاي ما را ترك مي‏كنند و به خلاف گفته‏هاي ما گرايش دارند.
سپس آن حضرت حمران بن اعين، و محمّدبن طيّار، و هشام بن سالم، و قيس بن ماصر را خواست، و در مقابل آن حضرت با مرد شامي بحث به عمل آوردند، آنگاه هشام بن حكم بعد از آنان به بحث نشست، پس از اتمام بحث حضرت صادق عليه‏السلام هشام را مورد مدح و ثنا قرار داد و فرمود: افرادي مانند تو بايد در كلام بحث كنند.
و هنگامي كه خبر مرگ طيار به آن حضرت رسيد فرمود: خدا طيار را رحمت و به او خوشحالي و سرور عنايت فرمايد، از ما اهل بيت بسيار دفاع مي‏كرد.
هشام بن حكم از كساني بود كه راه را براي بحث كلام در امامت گشود و مذهب شيعه را با استدلال عقلي مهذب ساخت و در فنّ كلام بسيار حاذق و ماهر بود(10).
بر اين پايه ثابت شد كه نهي ائمه اطهار از كلام در مورد گروهي بود كه بر استدلال مسلط نبودند و امر آنان متوجه گروهي بود كه راه و روش استدلالهاي عقلي را نيكو مي‏دانستند، در اين راستا نظريه محقق لاهيجي ـ قدس سرّه ـ بر اين است كه: «اكثر اصول ثابت كلامي نزد اماميه از امامان معصومشان ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ با آنچه از محققين و متقدمين فلاسفه ثابت شده مطابقت دارد و مبني بر قواعد فلسفه حقه است همانطوري كه اين امر بر محققان پوشيده نيست. و شايسته است دانسته شود كه موافقت اماميّه با معتزله در اكثر اصول كلامي براي اين است كه معتزله از فلسفه استمداد مي‏گرفتند، نه بخاطر اين است كه اصول اماميه از علوم معتزله گرفته شده، بلكه اصول كلامي اماميه از امامان معصومشان اخذ شده، و ائمه ـ عليهم السلام ـ اصحاب خويش را از كلام منع مي‏كردند بجز آنچه از خودشان گرفته مي‏شد، و اين مطلب بر كسي كه با اصول اماميه ممارست داشته باشد، روشن است(11).

پاورقيها:

1ـ گوهر مراد، ص، 20.
11ـ شوارق لاهيجي،ص15. وگوهر مراد،ص24.
10ـ تصحيح الاعتقاد مفيد ص 26 ـ 27، و اصول كافي، شرح مولي صالح، ج 3، ص 21.
2ـ منطق اشارات، ص، 114.
3ـ اصول كافي، ج 1، حديث، 3.
4ـ توحيد صدوق، ص 35.
5ـ برهان منطق اشارات، ص 306.
6ـ اصول كافي به شرح ملا صالح و به حاشيه آية اللّه شعراني، ج 1، ص 74.
7ـ اوائل المقالات، ص، 11 ـ 12.
8ـ اسفار اربعه، ج 7، ص 281 و ص327. و گوهر مراد، ص 250، و شوارق، ص 12. و اللوامع الإلهية، فاضل مقداد، ص 84، ط تبريز.
9ـ اوائل المقالات ص 39،38 و 36 اللوامع الإلهية، فاضل مقداد،84 ـ 118.