WWW.Seraj.Ir
صفحه خانه نقشه سايت فونت فارسي درباره ما تماس با ما


تعداد مشاهده = 97
مشخصات مأخذشناختي

كاربرد عقل در كلام

علي زماني

عقلي كه در كلام بكار گرفته مي‏شود عبارتست از «حقيقت علميه‏اي كه از بديهي‏ترين بديهيّات مايه گرفته و در چهار چوب قضاياي يقينيّه در قالب اشكال منطقي بصورت دليل و برهان، همگام با وحي وسيله‏اي در راستاي ايفاي معارف اسلامي گردد».
دانشمندان اين فن قبل از هر چيز يكي از مسائل علم كلام را «وجوب نظر» يا بررسي و تحليل عقلي ـ اعم از عقل نظري و عملي ـ قرار داده‏اند. اين بررسي به شناخت معارف اسلام ـ اعم از حكمت نظري و عملي ـ از قبيل توحيد، عدل، حسن و قبح عقلي، نبوت، امامت، معاد، و... منجر مي‏شود.
در تحليل عقلي است كه بين حق و باطل فرق گذاشته مي‏شود، زيرا
هر عاقلي كه در بين هوشمندان پرورش يافته باشد اختلافهاي مردم رابه خوبي درك مي‏كند، و اين حقيقت را لمس مي‏كند كه هر گروه از آنان انسان را به مذهب خويش دعوت كرده و از مخالفت با آن مي‏ترساند، با اينگونه اختلافها ناچار بر انسان ترس مستولي گشته، و در فكر چاره مي‏افتد، زيرا عقل فطري انسان را وادار به فرار از ضرر مي‏كند، در اين راستا جهت فرار از ضرر با يك تحليل عقلي يكي از چهار راه را انتخاب مي‏كند:
الف) ـ از همه پيروي كند.
ب) ـ از همه دوري گزيند.
ج) ـ از برخي كه بر اساس تعقل و انديشه است پيروي كند.
د) ـ پيروي كند از روي تقليد.
اما پيروي از همه محال است، بديهي است مردم در انجام دادن و ندادن افعال خويش اختلاف فاحش دارند. و اگر همه را رها كند خوف دروني او از بين نمي‏رود، و اگر از برخي مذاهب بر پايه تقليد پيروي كند باز ترس او از آنچه در بعضي مذاهب هست و وي انجام نداده همچنان باقي است، زيرا اين احتمال مي‏رود كه فعلي را كه انجام نداده حق، و عملي كه از روي تقليد انجام داده باطل باشد، بنابر اين باقي نمي‏ماند جز امر سوم، يعني پيروي بر اساس تعقل و انديشه، تا با آن بتواند حق را از باطل تشخيص دهد1.
نقل (وحي) نيز در آنچه گفته شد همراه است، قرآن كريم در مواردي تقليدهاي كوركورانه را مورد نكوهش قرار داده است.
در نتيجه «عقل و وحي» همگام به انديشيدن و تأمل در اديان و مذاهب حكم مي‏كنند .
تاريخچه بكار گيري عقل در كلام:
تاريخ، اين حقيقت را بازگو مي‏كند كه همه پيامبران در زمينؤ اصول و فروع دين با قوم خود محاورات و احتجاجات كلامي داشته‏اند. قرآن مجيد از نقطه نظر بررسي تاريخي عقيدتي ـ دربارؤ حضرت نوح عليه‏السلام مي‏فرمايد: «باز قوم نوح گفتند: اي نوح تو با ما جدال و گفتگوي بسيار كردي»«قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا» (هود، 32). و در بارؤ حضرت ابراهيم عليه‏السلام مي‏فرمايد: «آيا نديدي (و آگاهي نداري) از كسيكه با ابراهيم عليه‏السلام در بارؤ پروردگارش محاجه و گفتگو كرد» «ألم تر الي الذي حاجّ ابراهيم في ربّه»(بقره، 258)، ابراهيم عليه‏السلام در اين بحث كلامي كه بر محور توحيد ربوبي دور مي‏زد در استدلال عقلي خود از مقدمات يقيني استفاده كرد و گفت: «پروردگار من زنده مي‏كند و مي‏ميراند، و هر كس زنده كرد و ميراند او خداست» در نتيجه پروردگار من خداست.
نمرود در اين برهان مغالطه كرد و گفت: «من نيز به چنين امري قادرم».
ابراهيم عليه‏السلام چون ديد وجه بيان مغالطه بر مردم آن زمان سود بخش نيست فوراً برهان عقلي ديگري باز بر پايه شكل اول منطق بكار گرفت و گفت: «پروردگار خورشيد را از مشرق به مغرب (بنابر مشهود ظاهري) مي‏آورد، و هر كس چنين كند او خداست. تو آن را از مغرب به مشرق آور2.
نمرود در مقابل اين برهان عقلي عاجز شد.
باري اين برنامه در بين پيامبران همچنان تا زمان پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ادامه داشت، وي نيز مأمور به پيروي از همين روش گرديد: «اي پيامبر، با حكمت (علم و دانش و منطق و استدلال) و اندرز نيكو بسوي پروردگارت دعوت كن، و با آنان بطريقي كه نيكوتر است استدلال و مناظره بعمل آور»«ادع الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»(نحل، 125) يك مطلب به فرا خور حال مخاطب گاهي با روش «استدلال و برهان» بيان مي‏شود، و زماني از راه «موعظه نيكو» مورد پژوهش قرار مي‏گيرد، و احياناً از راه «مجادله احسن» پيرامون آن بحث بعمل مي‏آيد.
زير بناي استدلالهاي عقلي در كلام شيعه:
خردمندان منطق مي‏گويند: هر استدلال عقلي بايد به اصل و ريشه «بديهي‏ترين بديهيات» (=اول الاوائل) برگردد. مفاد اين اصل چنين است «بين نفي و اثبات واسطه‏اي وجود ندارد» در اين زمينه به موارد ذيل توجه كنيد:
الف) ـ ابو علي سينا (416 ـ 359 ـ هـ.ش) در اثبات قضيه فوق و دفاع از حريم آن مي‏گويد: «و اول كل الاقاويل الصادقة الذي ينتهي اليه كل شي‏ء في التحليل حتي انّه يكون مقولا بالقوة او بالفعل من كل شيء يبيّن او يتبيّن به كما بينّاه في كتاب البرهان هو انّه لا واسطة بين الايجاب و السلب، و هذه الخاصة ليست من عوارض شي‏ء الاّ من عوارض موجود بما هو موجود لعمومه في كلّ موجود»3 (يعني ريشه جميع گفتارهاي صادق كه هر چيزي در تحليل، به آن ريشه منتهي مي‏شود، حتي آن ريشه در هر مطلب يا مقدمه مطلبي در گفتار يا بالفعل موجود است يا بالقوه، همان طوري كه ما در كتاب «برهان» بيان كرديم، آن ريشه اين است كه «واسطه‏اي بين ايجاب و سلب نيست» [بديهي‏ترين بديهيات]، و اين ويژگي از عوارض موجود از آن جهت كه موجود است مي‏باشد زيرا وجود است كه شامل هر موجودي مي‏شود).
ب ـ صدر المتألهين (1050 ـ980،هـ .ق) عقيده دارد كه تصورات اوليّه مانند وجود عام، شيئيت، حصول و امثال اينها را نمي‏توان با تعريف بدست آورد. زيرا اينها خود از همه چيز اعرفند، و همچنين است تصديقات اوليه مانند اين قضيه: «اثبات و نفي جمع نميشوند» چون كه «دور» لازم مي‏آيد، و ساير قضاياي بديهيه و نظريه بر اين قضيه متفرع مي‏باشند، قضيه مزبور را در باب علم تصديقي «بديهي‏ترين بديهيات» (اول الاوائل) گويند، از اينرو صاحبنظران و حكيمان معتقدند هر كه در اين قضيه نزاع داشته باشد بخاطر امور زير است:
(1) يا نمي‏تواند اجزاي اين قضيه را تصور كند.
(2) يا عناد مي‏ورزد.
(3) يا قياسهاي صحيح و غير صحيح نزد او برابرند و قوه ترجيح برتر را ندارد.
بنابر اين اگر از قسم اول باشد، بايد اجزاي قضيه را به او تفهيم كرد. و اگر از قسم دوم باشد (يعني عناد مي‏ورزد) بايد او را كتك زد و سوزانيد، و به او گفت: زدن و نزدن و سوزاندن و نسوزاندن برابر است (يكي است). بلكه ميگويم: علاج اين قسم كار حكيم نيست، بلكه كار پزشك است، زيرا انسان وقتي عناد ورزد نه بدينجهت است كه نقصاني در خلقت دارد، بلكه اين شخص بيمار است و بايد اورا معالجه كرد.
و اگر از قسم سوم باشد بايد اشكالات او را حلّ كرد، و به او دستور داد تا هندسه و رياضيات مطالعه كند، و بعد از فرا گيري رياضي بتدريج او را با ماوراء الطبيعه(متا فيزيك) آشنا ساخت، و پس از همؤ اينها بايد الهيات را فرا گرفت، و شروع به اين علوم غامض و پيچيده بر بيشتر مردم حرام است، زيرا جز افراد اندكي اهليت درك اين مطالب را ندارند4.
ج) ـ علامه طباطبائي (1402 ـ 1321هـ.ق) قضيه «نفي واسطه بين ضرورت و امتناع» (بديهي‏ترين بديهيات) را از طريق قياس خلف ثابت مي‏كند، بگفته وي: منطقي‏هاي قديم گويند: «علم» همان «يقين» است، و غير از يقين هر چه باشد «ظن» است، و در اين مطلب حق با آنان است، زيرا تعريف «علم» اگر به معناي حقيقي كلمه در نظر گرفته شود فقط بر اعتقادي صادق مي‏آيد كه تصديق به جانب موافق با تصديق به «امتناع» جانب مخالف همراه باشد، و اگر «امتناع» همراه قضيه نباشد، جانب مخالف «ممكن» مي‏شود نه «ممتنع» كه اين خلاف فرض است. و در جانب موافق نيز «امكان» در ضرورت نسبت راه پيدا مي‏كند و حال آنكه فرض اين بوده كه جانب موافق «ضروري» است نه «ممكن» و باز اين خلاف فرض است.
بر اين پايه «علم» عبارتست از اعتقاد به ضرورت جانب موافق و امتناع جانب مخالف، و اين همان «يقين» است.
اين قضيه (عدم واسطه بين ايجاب و سلب) را بطريق «قياس استثنائي» نيز مي‏توان اثبات كرد بدينگونه: «هر چيزي براي خود ثبوت دارد» اين بديهيه اوليه يا خود صادق است، يا نقيض آن، لكن قضيه صادق است، پس نقيض آن كاذب است5.
ائمه طاهرين ما كه خود رئيس عاقلان بودند در استدلالهاي خود قضيه مزبور را همچون شمشيري بكار ميگرفتند، و در بحثهاي كلامي از آن بهره مي‏جستند، در اين رابطه امام صادق عليه‏السلام در نشستي كه پيرامون بحثي كلامي با زنديقي داشت پس از آنكه حق‏تعالي را اثبات كرد زنديق گفت:
«وقتي شما وجود خدا را ثابت كرديد در حقيقت خدا را تحديد كرده‏ايد» امام فرمود: تحديد نكردم، بلكه او را ثابت كردم، زيرا بين اثبات و نفي چيزي بعنوان واسطه وجود ندارد» (اذ لم يكن بين الاثبات و النفي منزلة)6.
آنچه را امام صادق عليه‏السلام در يك جمله كوتاه بيان فرمود و زنديق با عقل فطري خويش دريافت همان چيزي است كه دانشمندان منطق ابراز ميدارند كه:
1ـ بين اثبات و نفي واسطه‏اي وجود ندارد.
2ـ نفي و اثبات در يكجا جمع نمي‏شوند، و هر دو از يك جا مرتفع نخواهند گشت.
3ـ هر دو صادق نمي‏آيند، و هر دو كاذب نمي‏گردند.
و اينك نمونه‏هاي ديگر: حضرت رضا عليه‏السلام به سليمان مروزي (متكلم مشهور خراسان) كه با آن حضرت بحث كلامي داشت فرمود: «اگر چيزي ازلي و قديم نباشد حادث است، و اگر حادث نباشد ازلي است» (فانّ الشي‏ء اذا لم يكن ازلياً كان محدثاً، و اذا لم يكن محدثاً كان ازلياً)7، يعني نمي‏شود چيزي هم ازلي باشد هم حادث، زيرا جمع بين نقيضين لازم مي‏آيد، و نمي‏شود هر دو نباشند زيرا كه ارتفاع نقيضين پيش خواهد آمد، و اين هر دو محال است.
ادامه دارد

پاورقيها:

1. ر . ك : الذخيره ـ تأليف الشريف المرتضي علم الهدي، ص 178، و تنزيه المعارف لابي الصلاح الحلبي، ص 33.
2. الميزان، ج 1، ص 351.
3. الهيات شفاء، مقاله 1، فصل 8 .
4. اسفار، ج 3، مرحله 10، فصل 28.
5. حاشيه اسفار، ج 3، طرف 3، فصل 3، و مرحله 10، فصل 28.
6. توحيد صدوق، باب 36، حديث 1.
7. توحيد صدوق، باب 36، حديث 1.