كاربرد عقل در كلام
علي زماني
عقلي كه در كلام بكار گرفته ميشود عبارتست از «حقيقت علميهاي كه از بديهيترين بديهيّات مايه گرفته و در چهار چوب قضاياي يقينيّه در قالب اشكال منطقي بصورت دليل و برهان، همگام با وحي وسيلهاي در راستاي ايفاي معارف اسلامي گردد».
دانشمندان اين فن قبل از هر چيز يكي از مسائل علم كلام را «وجوب نظر» يا بررسي و تحليل عقلي ـ اعم از عقل نظري و عملي ـ قرار دادهاند. اين بررسي به شناخت معارف اسلام ـ اعم از حكمت نظري و عملي ـ از قبيل توحيد، عدل، حسن و قبح عقلي، نبوت، امامت، معاد، و... منجر ميشود.
در تحليل عقلي است كه بين حق و باطل فرق گذاشته ميشود، زيرا
هر عاقلي كه در بين هوشمندان پرورش يافته باشد اختلافهاي مردم رابه خوبي درك ميكند، و اين حقيقت را لمس ميكند كه هر گروه از آنان انسان را به مذهب خويش دعوت كرده و از مخالفت با آن ميترساند، با اينگونه اختلافها ناچار بر انسان ترس مستولي گشته، و در فكر چاره ميافتد، زيرا عقل فطري انسان را وادار به فرار از ضرر ميكند، در اين راستا جهت فرار از ضرر با يك تحليل عقلي يكي از چهار راه را انتخاب ميكند:
الف) ـ از همه پيروي كند.
ب) ـ از همه دوري گزيند.
ج) ـ از برخي كه بر اساس تعقل و انديشه است پيروي كند.
د) ـ پيروي كند از روي تقليد.
اما پيروي از همه محال است، بديهي است مردم در انجام دادن و ندادن افعال خويش اختلاف فاحش دارند. و اگر همه را رها كند خوف دروني او از بين نميرود، و اگر از برخي مذاهب بر پايه تقليد پيروي كند باز ترس او از آنچه در بعضي مذاهب هست و وي انجام نداده همچنان باقي است، زيرا اين احتمال ميرود كه فعلي را كه انجام نداده حق، و عملي كه از روي تقليد انجام داده باطل باشد، بنابر اين باقي نميماند جز امر سوم، يعني پيروي بر اساس تعقل و انديشه، تا با آن بتواند حق را از باطل تشخيص دهد1.
نقل (وحي) نيز در آنچه گفته شد همراه است، قرآن كريم در مواردي تقليدهاي كوركورانه را مورد نكوهش قرار داده است.
در نتيجه «عقل و وحي» همگام به انديشيدن و تأمل در اديان و مذاهب حكم ميكنند .
تاريخچه بكار گيري عقل در كلام:
تاريخ، اين حقيقت را بازگو ميكند كه همه پيامبران در زمينؤ اصول و فروع دين با قوم خود محاورات و احتجاجات كلامي داشتهاند. قرآن مجيد از نقطه نظر بررسي تاريخي عقيدتي ـ دربارؤ حضرت نوح عليهالسلام ميفرمايد: «باز قوم نوح گفتند: اي نوح تو با ما جدال و گفتگوي بسيار كردي»«قالوا يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا» (هود، 32). و در بارؤ حضرت ابراهيم عليهالسلام ميفرمايد: «آيا نديدي (و آگاهي نداري) از كسيكه با ابراهيم عليهالسلام در بارؤ پروردگارش محاجه و گفتگو كرد» «ألم تر الي الذي حاجّ ابراهيم في ربّه»(بقره، 258)، ابراهيم عليهالسلام در اين بحث كلامي كه بر محور توحيد ربوبي دور ميزد در استدلال عقلي خود از مقدمات يقيني استفاده كرد و گفت: «پروردگار من زنده ميكند و ميميراند، و هر كس زنده كرد و ميراند او خداست» در نتيجه پروردگار من خداست.
نمرود در اين برهان مغالطه كرد و گفت: «من نيز به چنين امري قادرم».
ابراهيم عليهالسلام چون ديد وجه بيان مغالطه بر مردم آن زمان سود بخش نيست فوراً برهان عقلي ديگري باز بر پايه شكل اول منطق بكار گرفت و گفت: «پروردگار خورشيد را از مشرق به مغرب (بنابر مشهود ظاهري) ميآورد، و هر كس چنين كند او خداست. تو آن را از مغرب به مشرق آور2.
نمرود در مقابل اين برهان عقلي عاجز شد.
باري اين برنامه در بين پيامبران همچنان تا زمان پيامبر اسلام صلياللهعليهوآله ادامه داشت، وي نيز مأمور به پيروي از همين روش گرديد: «اي پيامبر، با حكمت (علم و دانش و منطق و استدلال) و اندرز نيكو بسوي پروردگارت دعوت كن، و با آنان بطريقي كه نيكوتر است استدلال و مناظره بعمل آور»«ادع الي سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن»(نحل، 125) يك مطلب به فرا خور حال مخاطب گاهي با روش «استدلال و برهان» بيان ميشود، و زماني از راه «موعظه نيكو» مورد پژوهش قرار ميگيرد، و احياناً از راه «مجادله احسن» پيرامون آن بحث بعمل ميآيد.
زير بناي استدلالهاي عقلي در كلام شيعه:
خردمندان منطق ميگويند: هر استدلال عقلي بايد به اصل و ريشه «بديهيترين بديهيات» (=اول الاوائل) برگردد. مفاد اين اصل چنين است «بين نفي و اثبات واسطهاي وجود ندارد» در اين زمينه به موارد ذيل توجه كنيد:
الف) ـ ابو علي سينا (416 ـ 359 ـ هـ.ش) در اثبات قضيه فوق و دفاع از حريم آن ميگويد: «و اول كل الاقاويل الصادقة الذي ينتهي اليه كل شيء في التحليل حتي انّه يكون مقولا بالقوة او بالفعل من كل شيء يبيّن او يتبيّن به كما بينّاه في كتاب البرهان هو انّه لا واسطة بين الايجاب و السلب، و هذه الخاصة ليست من عوارض شيء الاّ من عوارض موجود بما هو موجود لعمومه في كلّ موجود»3 (يعني ريشه جميع گفتارهاي صادق كه هر چيزي در تحليل، به آن ريشه منتهي ميشود، حتي آن ريشه در هر مطلب يا مقدمه مطلبي در گفتار يا بالفعل موجود است يا بالقوه، همان طوري كه ما در كتاب «برهان» بيان كرديم، آن ريشه اين است كه «واسطهاي بين ايجاب و سلب نيست» [بديهيترين بديهيات]، و اين ويژگي از عوارض موجود از آن جهت كه موجود است ميباشد زيرا وجود است كه شامل هر موجودي ميشود).
ب ـ صدر المتألهين (1050 ـ980،هـ .ق) عقيده دارد كه تصورات اوليّه مانند وجود عام، شيئيت، حصول و امثال اينها را نميتوان با تعريف بدست آورد. زيرا اينها خود از همه چيز اعرفند، و همچنين است تصديقات اوليه مانند اين قضيه: «اثبات و نفي جمع نميشوند» چون كه «دور» لازم ميآيد، و ساير قضاياي بديهيه و نظريه بر اين قضيه متفرع ميباشند، قضيه مزبور را در باب علم تصديقي «بديهيترين بديهيات» (اول الاوائل) گويند، از اينرو صاحبنظران و حكيمان معتقدند هر كه در اين قضيه نزاع داشته باشد بخاطر امور زير است:
(1) يا نميتواند اجزاي اين قضيه را تصور كند.
(2) يا عناد ميورزد.
(3) يا قياسهاي صحيح و غير صحيح نزد او برابرند و قوه ترجيح برتر را ندارد.
بنابر اين اگر از قسم اول باشد، بايد اجزاي قضيه را به او تفهيم كرد. و اگر از قسم دوم باشد (يعني عناد ميورزد) بايد او را كتك زد و سوزانيد، و به او گفت: زدن و نزدن و سوزاندن و نسوزاندن برابر است (يكي است). بلكه ميگويم: علاج اين قسم كار حكيم نيست، بلكه كار پزشك است، زيرا انسان وقتي عناد ورزد نه بدينجهت است كه نقصاني در خلقت دارد، بلكه اين شخص بيمار است و بايد اورا معالجه كرد.
و اگر از قسم سوم باشد بايد اشكالات او را حلّ كرد، و به او دستور داد تا هندسه و رياضيات مطالعه كند، و بعد از فرا گيري رياضي بتدريج او را با ماوراء الطبيعه(متا فيزيك) آشنا ساخت، و پس از همؤ اينها بايد الهيات را فرا گرفت، و شروع به اين علوم غامض و پيچيده بر بيشتر مردم حرام است، زيرا جز افراد اندكي اهليت درك اين مطالب را ندارند4.
ج) ـ علامه طباطبائي (1402 ـ 1321هـ.ق) قضيه «نفي واسطه بين ضرورت و امتناع» (بديهيترين بديهيات) را از طريق قياس خلف ثابت ميكند، بگفته وي: منطقيهاي قديم گويند: «علم» همان «يقين» است، و غير از يقين هر چه باشد «ظن» است، و در اين مطلب حق با آنان است، زيرا تعريف «علم» اگر به معناي حقيقي كلمه در نظر گرفته شود فقط بر اعتقادي صادق ميآيد كه تصديق به جانب موافق با تصديق به «امتناع» جانب مخالف همراه باشد، و اگر «امتناع» همراه قضيه نباشد، جانب مخالف «ممكن» ميشود نه «ممتنع» كه اين خلاف فرض است. و در جانب موافق نيز «امكان» در ضرورت نسبت راه پيدا ميكند و حال آنكه فرض اين بوده كه جانب موافق «ضروري» است نه «ممكن» و باز اين خلاف فرض است.
بر اين پايه «علم» عبارتست از اعتقاد به ضرورت جانب موافق و امتناع جانب مخالف، و اين همان «يقين» است.
اين قضيه (عدم واسطه بين ايجاب و سلب) را بطريق «قياس استثنائي» نيز ميتوان اثبات كرد بدينگونه: «هر چيزي براي خود ثبوت دارد» اين بديهيه اوليه يا خود صادق است، يا نقيض آن، لكن قضيه صادق است، پس نقيض آن كاذب است5.
ائمه طاهرين ما كه خود رئيس عاقلان بودند در استدلالهاي خود قضيه مزبور را همچون شمشيري بكار ميگرفتند، و در بحثهاي كلامي از آن بهره ميجستند، در اين رابطه امام صادق عليهالسلام در نشستي كه پيرامون بحثي كلامي با زنديقي داشت پس از آنكه حقتعالي را اثبات كرد زنديق گفت:
«وقتي شما وجود خدا را ثابت كرديد در حقيقت خدا را تحديد كردهايد» امام فرمود: تحديد نكردم، بلكه او را ثابت كردم، زيرا بين اثبات و نفي چيزي بعنوان واسطه وجود ندارد» (اذ لم يكن بين الاثبات و النفي منزلة)6.
آنچه را امام صادق عليهالسلام در يك جمله كوتاه بيان فرمود و زنديق با عقل فطري خويش دريافت همان چيزي است كه دانشمندان منطق ابراز ميدارند كه:
1ـ بين اثبات و نفي واسطهاي وجود ندارد.
2ـ نفي و اثبات در يكجا جمع نميشوند، و هر دو از يك جا مرتفع نخواهند گشت.
3ـ هر دو صادق نميآيند، و هر دو كاذب نميگردند.
و اينك نمونههاي ديگر: حضرت رضا عليهالسلام به سليمان مروزي (متكلم مشهور خراسان) كه با آن حضرت بحث كلامي داشت فرمود: «اگر چيزي ازلي و قديم نباشد حادث است، و اگر حادث نباشد ازلي است» (فانّ الشيء اذا لم يكن ازلياً كان محدثاً، و اذا لم يكن محدثاً كان ازلياً)7، يعني نميشود چيزي هم ازلي باشد هم حادث، زيرا جمع بين نقيضين لازم ميآيد، و نميشود هر دو نباشند زيرا كه ارتفاع نقيضين پيش خواهد آمد، و اين هر دو محال است.
ادامه دارد
پاورقيها:
1. ر . ك : الذخيره ـ تأليف الشريف المرتضي علم الهدي، ص 178، و تنزيه المعارف لابي الصلاح الحلبي، ص 33.
2. الميزان، ج 1، ص 351.
3. الهيات شفاء، مقاله 1، فصل 8 .
4. اسفار، ج 3، مرحله 10، فصل 28.
5. حاشيه اسفار، ج 3، طرف 3، فصل 3، و مرحله 10، فصل 28.
6. توحيد صدوق، باب 36، حديث 1.
7. توحيد صدوق، باب 36، حديث 1.