WWW.Seraj.Ir
صفحه خانه نقشه سايت فونت فارسي درباره ما تماس با ما


تعداد مشاهده = 158
مشخصات مأخذشناختي

راه‏هاي نفوذاسراييليات در تفسير قرآن1

مهدي پيشوايي

در بخش پيشين اين مقال، آغاز شكل‏گيري علم تفسير، سير تاريخي تدوين علم تفسير، منابع تفسير در عصر صحابه، تفسير در عصر تابعان و نيز منابع تفسير در اين عصر، مورد بحث و بررسي قرار گرفت و روشن گرديد كه در عصر تابعان، روايات و حكايت‏ها و گزارش‏هاي اسراييلي، از سوي يهود يا بعضي از نو مسلمانان يهودي‏الأصل، به منابع تفسير در عصر صحابه افزوده شد و اين، آغاز نفوذ اسراييليات در تفسير بود. هم‏چنين نگرشي بر تفاسيري كه از اسراييليات بيش‏تر اثر پذيرفته، به عمل آمد.
اينك در اين بخش، « نمونه‏هايي عيني از اسراييليات در تفاسير» مورد بحث قرار مي‏گيرد.
نمونه‏هايي از اسراييليات در تفاسير
اينك كه با ريشه‏ها و عوامل و تاريخ نفوذ اسراييليات در تفسير آشنا شديم و نيز راويان اسراييليات در تفسير را به اختصار معرفي كرديم، وقت آن رسيده است كه نمونه‏هايي عيني از اسراييليات در تفاسير را معرفي كنيم. در اين زمينه به ذكر چند نمونه اكتفا مي‏كنيم:
1 ـ افسانه‏ي انگشتري حضرت سليمان، علي نبينا و آله‏و عليه‏السلام
در قرآن مجيد در آيات 34 و 35 سوره‏ي «ص» سخن از آزمايش الهي در مورد حضرت سليمان به ميان آمده است كه به علت ايجاز و اختصار آيه، مفسران و محدثان، آن را به گونه‏هاي مختلفي تفسير كرده‏اند. قضيه‏ي اين آزمايش، دست مايه‏ي ورود داستان انگشتري سليمان ـ كه در افسانه‏هاي يهود آمده ـ به برخي از كتاب‏هاي تفسيري شده‏است.
توضيح اين كه خداوند در دو آيه‏ي ياد شده مي‏فرمايد:
«ولقد فتنّا سليمان و ألقينا علي كرسيّه جسدا ثم أناب قال ربِّ اغفرلي وهَبْ لي ملكا لاينبغي لأِحدٍ من بعدي إنّك أنت الوهّاب»
ما قطعا سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدي افكنديم، سپس او به درگاه خدا توبه كرد. گفت: پروردگارا! مرا ببخش و حكومتي به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچ كس نباشد، كه تو بسيار بخشنده‏اي.
«كرسي» به معناي «تخت پايه كوتاه» است. گويا سلاطين داراي دو نوع تخت بوده‏اند، تختي براي موارد عادي با پايه‏هاي كوتاه و تختي براي جلسات رسمي و تشريفاتي با پايه‏هاي بلند. اوّلي را «كرسي» و دومي را «عرش» مي‏ناميدند. «جسد» نيز به معناي جسم بي‏روح است.
چنان‏كه در برخي از تفاسير معاصر آمده، از اين آيه اجمالاً استفاده مي‏شود كه موضوع آزمايش سليمان، به وسيله‏ي جسد بي‏روحي بوده است كه بر تخت او در برابر چشمان‏اش قرار گرفت، چيزي كه انتظار آن را نداشت و اميد به غير آن بسته بود و اين امر موجب تنبّه سليمان شده و او توبه كرده است.
امّا اين كه جسد چه بوده و جزئيات اين قضيه چه‏گونه بوده، قرآن مجيد شرح بيش‏تري نداده است. از اين رو مفسران و محدثان، در اين زمينه، اخبار و تفسيرهايي نقل كرده‏اند كه‏از همه موجه‏تر و روشن‏تر اين است:
سليمان، آرزو داشت فرزندان برومند و شجاعي نصيب‏اش شود كه در اداره‏ي كشور و مخصوصا جهاد با دشمن، به او كمك كنند. او كه داراي همسران متعدد بود، با خود گفت: من با آن‏ها همبستر مي‏شوم تا فرزندان متعدّدي نصيب‏ام گردد و به هدف‏هاي من كمك كنند، ولي چون در اين‏جا غفلت كرد و «إنْ‏شاءالله» ـ·· همان جمله‏اي را كه بيانگر اتكاي انسان به خدا در همه‏ي حال است‏ـ نگفت، در آن زمان هيچ فرزندي از همسران‏اش، متولد نشد، جز فرزندي ناقص‏الخلقه، مانند جسدي بي‏روح كه آوردند و بر كرسي او افكندند.
سليمان سخت در فكر فرو رفت و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خدا غفلت كرده و بر نيروي خود تكيه كرده است. آن‏گاه از اين ترك اَوْلي توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت2.
برخي از مفسران، اين آزمايش را با افسانه‏ي گم‏شدن انگشتري حضرت سليمان كه در تلمود آمده، تفسير كرده‏اند. در اين افسانه چنين مي‏خوانيم:
حضرت سليمان، دختر پادشاه شام را پس از قتل پدرش به تزويج خود درآورده بود. دختر فرعون، از سليمان خواست براي تسلّي دل وي دستور دهد صورت پدرش را بسازند تا به ياد پدر، دلْ‏خوش باشد، اين كار به فرمان سليمان انجام گرفت. دختر بر آن پيكر لباس پوشانيد و خود و فرزندان‏اش به پرستش و عبادت آن صورت مشغول شدند. چهل روز بر اين كار گذشت. آصف‏بن برخيا، با قدرت ولايت، از اين امر مطلع شد و سليمان را از آن آگاه ساخت. حضرت سليمان پس از احراز وقوع حادثه، دختر فرعون را عقوبت كرد و خود به توبه و اعتذار پرداخت. ليكن خداوند غفلت سليمان را كيفر داد به اين ترتيب كه شيطاني به نام آصف يا قطفير به صورت سليمان درآمد و از امينه، انگشتري را گرفت3 و بر تخت سليمان نشست. ديگر، كسي سليمان را نمي‏شناخت و هركس دعوت‏اش را مي‏شنيد او را به جنون نسبت مي‏داد. به ناچار شهر خود را ترك كرد و در كنار دريا مسكن گزيد. روزي، دو ماهي صيد مي‏كرد و با فروش يكي، نان به دست مي‏آورد و ديگري را خورشت مي‏كرد. پس از چهل روز آصف و مردم دريافتند احكامي كه به نام سليمان صادر مي‏شود با حق و شريعت، منطبق نيست و پس از تحقيق و دقّت معلوم شد كه روابط خانوادگي او نيز با شرع سازگار نيست. آصف، از خدا، زوال او را درخواست كرد. از اين رو آن شيطان از تخت سلطنت به كنار دريا گريخت و انگشتري را در دريا انداخت. ماهي‏اي، انگشتري را بلع كرد و آن ماهي را حضرت سليمان صيد نمود و انگشتري را از شكم آن به‏در آورد و در انگشت كرد و بدين ترتيب به تخت سلطنت خويش بازگشت4.
طبري، در تفسير آيه‏ي 34 سوره‏ي «ص» اين افسانه را به تفصيل از طريق «قتاده» نقل كرده است5. امّا از آن‏جا كه افسانه بودن اين قضيه بسيار روشن است، گروهي از مفسران، آن را رد كرده‏اند. نَسَفي (ابوالبركات عبدالله بن احمدبن محمود)در تفسير آيه‏ي ياد شده، در رد اين روايت مي‏گويد:
امّا روايتي كه در مورد انگشتري و شيطان و بت‏پرستي درخانه‏ي سليمان نقل مي‏شود از داستان‏هاي باطل يهود است.6
زمخشري، نيز پس از نقل داستان گم شدن خاتم سليمان، آن را رد مي‏كند و مي‏گويد:
عالمانِ داراي دقّت نظر، اين داستان را قبول نكرده و گفته‏اند از داستان‏هاي باطل يهود است و هرگز شياطين توان چنين تصرفاتي را ندارند و اين كه خداوند شياطين را بربندگان‏اش مسلط سازد، به‏طوري كه احكام او را تغيير دهند و با همسران پيامبر آميزش كنند، امري قبيح است.7
طبرسي، مفسر نامدار، پس از آن‏كه اين قضيه را به اختصار و با تفاوت‏هايي، از ابن‏عباس و مجاهد نقل مي‏كند (بااين تعبير: آن‏چه از ابن عباس نقل شده) مي‏گويد:
هيچ‏كدام از اين‏ها، قابل اعتماد نيست؛ زيرا، نه مقام نبوت مي‏تواند به يك انگشتري وابسته باشد و نه هرگز جايز است خداوند اين مقام را از پيامبري بگيرد و شيطاني را به صورت پيامبري درآورد كه بر تخت او بنشيند و در ميان مردم حكومت كند8.
2 ـ افسانه‏ي عشق
در قرآن مجيد، در سوره‏ي «ص» پس از بيان صفات ويژه‏ي داوود پيامبر و مواهب بزرگ خداوند بر او، طي آيات 21 - 25، از يك ماجراي دادرسي نزد وي سخن به ميان آمده كه در واقع، آزموني از طرف خداوند بوده است. اين آزمايش كه خداوند آن را در قرآن به اختصار، امّا به روشني، براي پيامبر اسلام بيان فرموده، به گونه‏هاي مختلف تفسير شده است. ترجمه‏ي آيات چنين است:
آياداستان شاكيان، هنگامي كه از محراب [داوود] بالا رفتند، به تو رسيده است؟ وقتي كه [به طور ناگهاني] نزد داوود در آمدند و او از [ديدن] آنان به هراس افتاد، گفتند: نترس! دو نفر شاكي هستيم كه يكي از ما بر ديگري ستم كرده، اكنون در ميان ما به حق داوري كن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدايت كن!. اين، برادر من است، او، نود و نُه ميش دارد و من تنها يك ميش دارم. و مي‏گويد: «آن يكي را [هم] به من بسپار!» و در سخن گفتن بر من غلبه كرده است.
[داوود] گفت: مسلما، او با مطالبه‏ي يك ميش تو، براي افزودن بر ميش‏هايش، بر تو ستم كرده. و بسياري از شريكان به يكديگر ستم مي‏كنند، به استثناي كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند، امّا عدّه‏ي آنان كم است. و داوود دانست كه ما، او را [با اين‏ماجرا] آزموده‏ايم، از اين رو از پروردگارش آمرزش خواست و به سجده افتاد و توبه كرد. و ما اين عمل او را بخشيديم. و او را نزد ما تقرب و فرجامي نيكو خواهد بود.
از اين آيات استفاده مي‏شود كه افرادي به عنوان دادخواهي و طرفين نزاع ـبي‏آن‏كه اجازه‏اي گرفته باشند و يا اطلاع قبلي بدهندـ از ديوار محراب و قصر داوود (از راه غير معمولي) بالا رفتند و ناگهان در برابر او ظاهر شدند. او سخت وحشت كرد، زيرا فكر مي‏كرد قصد سويي به او دارند، امّا آن‏ها به‏زودي وحشت او را از بين بردند و گفتند: نترس! دو نفر شاكي هستيم كه يكي از ما، بر ديگري تعدّي كرده و براي دادرسي نزد تو آمده‏ايم. او سپس به دادرسي آن‏ها گوش فرا داد: يكي از آن دو 99 گوسفند مادّه داشته و ديگري فقط يك گوسفند، در حالي كه صاحب 99 گوسفند از برادرش تقاضا كرده كه آن يكي را هم به او واگذار كند. داوود گرفتار شتاب و عجله شد و پيش از آن‏كه گفتار طرف مقابل را بشنود، داوري كرد و اين تقاضا را ظلم و تعدّي خواند. داوود در اين هنگام در فكر فرو رفت و با اين كه مي‏دانست داوري عادلانه‏اي كرده ـ چه اين كه اگر طرف مقابل، ادعاي شاكي را قبول نداشت، حتما اعتراض مي‏كردـ ولي با اين حال، آداب مجلس قضا ايجاب مي‏كند كه داور، در گفتار خود عجله نكند و از طرف مقابل توضيح بخواهد، لذا او از اين كار خود پشيمان شد و گمان كرد كه اين آزموني از طرف خداوند بوده است. از اين جهت از اين ترك اَوْلي، استغفار كرد و خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش قرار داد.
يك گواه بر اين تفسير، آيه‏اي است كه بلافاصله بعد از اين آيات آمده و به داوود خطاب مي‏كند كه «ما، تو را جانشين خود در روي زمين قرار داديم، لذا از روي حق و عدالت در ميان مردم داوري كن و از هوا و هوس پيروي مكن.» اين تعبير، نشان مي‏دهد كه لغزش داوود در طرز قضا و داوري بوده است، نه در كار ديگر9.
اين حادثه كه بر اساس نقل قرآن، از حدّ يك ترك اَوْلي از ناحيه‏ي داوود تجاوز نمي‏كند، در تورات به شكل افسانه‏اي بسيار زننده، بدين صورت نقل شده است:
... و واقع شد در، وقت عصر كه داوود از بسترش برخاسته، بر پشت بام خانه‏ي پادشاه، گردش كرد و از پشت بام، زني را ديد كه خويشتن را شُست‏وشو مي‏كند و آن زن بسيار نيكو منظر بود. پس داوود فرستاده درباره‏ي زن استفسار نمود و او را گفتند كه آيا اين، بِتْشَبَعْ دختر اليعام زن اُوريّايِ10 حِتّي نيست؟ و داوود قاصدان فرستاده او را گرفت و او نزد وي آمده، داوود با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده به خانه‏ي خود برگشت. و آن زن حامله شد و فرستاده‏ي داوود را مخبر ساخت و گفت كه «من، حامله هستم.» پس داوود نزد يوآب11 فرستاد كه او، اُوريّاي حِتّي را نزد من بفرست و يوآب اُوريّا را نزد داوود فرستاد. و چون اُوريّا نزد وي رسيد، داوود از سلامتي يوآب و از سلامتي قوم و از سلامتي جنگ پرسيد و داوود به اُوريّا گفت: «به خانه‏ات برو و پاي‏هاي خود را بشو!». پس اُوريّا از خانه‏ي پادشاه بيرون رفت و از عقب‏اش، خواني از پادشاه فرستاده شد، امّا اُوريّا نزد در خانه‏ي پادشاه با ساير بندگان آقايش خوابيده، به خانه خود نرفت و داوود را خبر داده گفتند كه «اُوريّا به خانه‏ي خود نرفته است.» پس داوود به اُوريّا گفت: «آيا تو از سفر نيامده‏اي، پس چرا به خانه‏ي خود نرفته‏اي؟». اُريّا به داوود عرض كرد كه تابوت و اسراييل و يهودا، در خيمه‏ها ساكن‏اند و آقايم يوآب و بندگان آقايم بر روي بيابان خيمه‏نشين‏اند و آيا من به خانه‏ي خود بروم تا اكل و شرب بنمايم و با زن خود بخوابم؟! به حيات تو و به حيات جان توقسم كه اين كار را نخواهم كرد.
و داوود به اُوريّا گفت: «امروز نيز اين جا باش و فردا تو را روانه مي‏كنم.». پس اُوريّا آن روز و فردايش را در اورشليم ماند. و داوود را دعوت نمود كه در حضورش خورد و نوشيد واو را مست كرد و وقت شام بيرون رفته بر بسترش با بندگان آقايش خوابيد و به خانه‏ي خود نرفت. و بامدادان داوود مكتوبي براي يوآب نوشته به دست اُوريّا فرستاد، و در مكتوب به اين مضمون نوشت كه اُوريّا را در مقدمه‏ي جنگ سخت بگذاريد و از عقب‏اش پس برويد تا زده شده بميرد. و چون يوآب شهر را محاصره مي‏كرد اُوريّا را در مكاني كه مي‏دانست كه مردان شجاع در آن‏جا مي‏باشند، گذاشت و مردان شهر، بيرون آمده با يوآب جنگ كردند و بعضي از قوم از بندگان داوود افتادند و اُوريّاي حِتّي نيز بِمُرد. پس يوآب فرستاده، داوود را از جميع وقايع جنگ خبر داد و قاصد را امر فرمود گفت: «چون از تمامي وقايع جنگ به پادشاه خبر داده باشي، اگر خشم پادشاه افروخته شود و تو را گويد: «چرا براي جنگ به شهر نزديك شديد؟ آيا نمي‏دانستيد كه از سر حصار نيز خواهند انداخت»... آن‏گاه بگو كه بنده‏ات اُوريّاي حِتّي نيز مرده است.» پس قاصد روانه شده، آمد و داوود را از هر آن‏چه يوآب، او را پيغام داده بود، مخبر ساخت. و قاصد به داوود گفت: «... بعضي از بندگان پادشاه مردند و بنده‏ي تو اُوريّاي حِتّي نيز مرده است.»... و چون زن اُوريّا شنيد كه شوهرش اُوريّا مرده است، براي شوهر خود ماتم گرفت. و چون ايّام ماتم گذشت، داوود فرستاده او را به خانه‏ي خود آورد و او زن وي شد و برايش پسري زاييد. امّا كاري كه داوود كرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد.12
و در جايي ديگر از تورات آمده است:
و خداوند، ناثان13را نزد داوود فرستاد و نزد وي آمده او را گفت كه در شهري، دو مرد بودند، يكي دولت‏مند و ديگري فقير، و دولت‏مند را گوسفند و گاو بي‏نهايت بسيار بود و فقير را جز يك ماده بره‏ي كوچك نبود كه آن را خريده و پرورش داده، همراه وي و پسران‏اش بزرگ مي‏شد، از خوراك وي مي‏خورد و از كاسه‏ي او مي‏نوشيد و در آغوش‏اش مي‏خوابيد و برايش مثل دختري مي‏بود. و مسافري نزد آن مرد دولت‏مند آمد و او را حيف آمد كه از گوسفندان و گاوان خود بگيرد تا به جهت مسافري كه نزد وي آمده بود، مهيا سازد و بره‏ي آن مرد فقير را گرفته براي آن مرد كه نزد وي آمده بود، مهيا ساخت .
آن‏گاه خشم داوود بر آن شخص افروخته شده، به ناثان گفت: «به حيات خداوند قسم! كسي كه اين كار را كرده است، مستوجب قتل است. و چون كه اين كار را كرده است و هيچ ترحّم ننموده، بره را چهار چندان بايد رد كند.». ناثان به داوود گفت: «آن مرد تو هستي14».
نقد و بررسي
افسانه‏ي عشق حضرت داوود به زن اُوريّا و ارتباط آن پيامبر بزرگ با وي، از تورات، به برخي از تفاسير اسلامي نفوذ كرده و گروهي از راويان و مفسران اسلامي، آن را ـ با مقداري تفاوت از نظر اختصار و تفصيل و نيز در برخي از جزئيات‏ـ در تفسير آيه‏ي 21 و 22 سوره‏ي «ص» آورده‏اند. از آن جمله طبري در تفسير خود، آن را به تفصيل از طريق ابن عباس نقل كرده است.15
نيز سيوطي، با يك طريق ، از هر كدام از اَنَس و مجاهد و سدّي، و چند طريق از ابن‏عباس نقل كرده است16.
از مفسران شيعه، علي‏بن ابراهيم قمي آن را از طريق هشام از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است17. امّا محقّقان شيعي، اين روايت را حمل بر تقيه نموده‏اند، چنان كه سيّد طيّب موسوي جزايري كه تفسير قمي را تحقيق كرده، در اين مورد مي‏نويسد:
جدّم سيد جزايري در كتاب قصص‏الأنبياء گفته است: اين حديث بايد حمل بر تقيه شود؛ زيرا، با مذهب عامه و روايات آنان تطبيق مي‏كند و با اصول و مباني آنان كه صدور اين‏گونه كارها را از انبيا جايز مي‏دانند، منافاتي ندارد. احاديث فراواني از طريق شيعه، در ردّ اين معنا نقل شده است. بنابراين، هيچ چاره‏اي جز تأويل آن، يعني حمل بر تقيه وجود ندارد18.
نيز شيخ عبدالعلي حويزي در تفسير نورالثقلين، اين حديث را از تفسير علي بن ابراهيم قمي نقل كرده است، امّا محقِّق كتاب در تعليقه‏اي براين قصّه مي‏نويسد:
مجلسي گفته است: اين خبر، بايد حمل بر تقيه شود؛ زيرا، مطابق روايات عامه است.19
طبرسي، مفسّر نامدار شيعي، پس از نقل اين داستان به عنوان يكي از تفاسيري كه در مورد دو آيه‏ي ياد شده، ذكر شده است، آن را باطل و بي‏اساس معرفي مي‏كند و مي‏گويد:
چنين كاري با عدالت سازگار نيست. بنابراين چه‏گونه ممكن است پيامبران الهي كه اُمناي وحي خدا و فرستادگان او به سوي بندگان‏اش بودند، داراي صفات و رفتار افرادي باشند كه شهادت آنان پذيرفته نيست؟! و چه‏گونه قابل قبول است در وضعي باشند كه شنيدن و پذيرش آن، نفرت‏آور است؟! پيامبران الهي از چنين نسبت‏هايي پيراسته‏اند.20
چند تن از دانشمندان و مفسّران اهل سنّت نيز كه دقّت نظر داشته‏اند، از آن جمله نسفي (ابوالبركات عبدالله‏بن‏احمد)، آن را منافي با عصمت پيامبران دانسته، مي‏گويد:
چنين كاري شايسته‏ي افراد مسلمان آراسته به صلاح نيست چه رسد به بزرگان انبيا.21
نيز زمخشري پس از نقل تفصيل قصّه، آن را با بياني شبيه بيان نسفي ردّ مي‏كند و نقل اين نسبت را زشت مي‏شمارد22.
خازن (علاءالدين علي بن محمد بغدادي صوفي، معروف به خازن) بيش از مفسران ديگر در ردّ اين افسانه بحث كرده است. او، در تفسير دو آيه‏ي ياد شده، فصلي را به تبرئه‏ي داوود عليه‏السلام از اين نسبت ناروا اختصاص داده، مي‏گويد:
كسي كه خداوند او را به منصب نبوّت رسانده و او را با رسالت خويش گرامي داشته و بر بسياري از بندگان‏اش برتري بخشيده و او را امين وحي و واسطه‏ي بين خويش و بندگان‏اش قرار داده، سزاوار نيست چيزي به او نسبت داده شود كه اگر به يكي از افراد عادي مردم نسبت داده شود، آزرده مي‏شود. بنابراين چه‏گونه روا است كه چنين چيزي به بعضي از بزرگان انبيا و برگزيده‏ي امناي وحي الهي نسبت داده شود؟!23
قاضي عياض نيز اين افسانه را از ساخته‏هاي اهل كتاب مي‏داند و مي‏گويد:
نبايد به نوشته‏هاي داستان سرايان اهل كتاب كه حقايق را تحريف كرده‏اند و بعضي از مفسران نيز آن را نقل كرده‏اند، توجه كرد. خداوند به هيچ يك از آن‏چه اينان مي‏گويند، تصريح نكرده است و در هيچ حديث صحيحي وارد نشده است. آن‏چه خداوند در داستان داوود به آن تصريح كرده اين است كه وي گمان كرد خداوند او را آزمايش كرده است. در مورد داستان داوود عليه‏السلام و اُوريّا، هيچ خبر صحيحي وارد نشده است و نبايد در مورد هيچ پيغمبري گمان كرد كه كشته شدن يك خداپرست را دوست داشته باشد. اين، آن چيزي است كه در مورد قضيه‏ي داوود عليه‏السلام بايد به آن تكيه كرد.24
فخر رازي نيز در اثبات بي‏پايگي «داستان داوود عليه‏السلام و اُوريّا»، به تفصيل بحث كرده و در اين زمينه دلايل متعددي اقامه كرده است. او مي‏گويد: «نظر و عقيده‏ي من در اين‏باره، اين است كه اين نسبت دروغ است». آن‏گاه دلايلي بر كذب اين معنا بيان مي‏كند و از آن جمله مي‏گويد:
اگر اين داستان به فاسق‏ترين و فاجرترين مردم نسبت داده شود، از پذيرش آن خودداري مي‏كند و تَبرّي مي‏جويد. آن شخص حشوي خبيثي كه اين داستان را تأييد مي‏كند، اگر به خود او چنين نسبتي داده شود، در تبرئه‏ي خويش تلاش و كوشش مي‏كند و چه بسا كسي را كه چنين نسبتي به او داده، لعن كند. بنابراين، چه‏گونه شايسته است، شخص عاقلي چنين نسبتي را به فردي معصوم بدهد؟!25.
اگر گروهي از مفسران، به ويژه مفسران شيعي، در برابر اين افسانه‏ي زننده، هوشياري از خود نشان داده و آن را از اسراييليات مردود دانسته‏اند، مرهون رهنمودهاي پيشوايان بزرگ اهل بيت هستند؛ چه، پيشوايان بزرگ ـ كه حافظ و نگاهبان حريم قرآن در برابر هرگونه تحريف و تفسير نادرست بوده‏اند ـ اين افسانه را به شدت تكذيب كرده‏اند، چنان‏كه امير مؤمنان عليه‏السلام در اين زمينه فرمود:
هر كس از شما داستان داوود عليه‏السلام را طبق آن‏چه داستان سرايان نقل مي‏كنند، نقل كند، او را صد و شصت تازيانه مي‏زنم كه كيفر تهمت [زنا] بر پيامبران است26.
طبرسي، در دنباله‏ي ردّ اين افسانه، تهديد علي عليه‏السلام در اين مورد را به اين صورت نقل مي‏كند:
هر كس را نزد من آورند كه بگويد: داوود عليه‏السلام با همسر اُوريّا ازدواج كرده، دو حدّ [قذف[ بر او جاري كنم: حدّي براي نبوّت و حدّي براي اسلام27.
زيرا، اين نسبت، از يك‏سو نسبت يك عمل نامشروع به انسان مؤمني است و از سوي ديگر هتك مقام نبوت است، لذا بايد دوبار حدّ قذف (هربار هشتاد تازيانه) در مورد او اجرا شود.
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
رضايت همه‏ي مردم را نمي‏توان به دست آورد و زبان آن‏ها را نمي‏توان بست. آيا آن‏ها اين نسبت [زشت] را به داوود عليه‏السلام ندادند كه او به دنبال پرنده‏اي رفت و چشم‏اش به همسر اُوريّا افتاد و عاشق و دلباخته‏ي او شده، آن‏گاه همسر او را به ميدان جنگ فرستاد تا در پيشاپيش تابوت [كه آثار انبياي بني اسراييل در آن حفظ مي‏شد و به عنوان بركت در پيشاپيش لشكر حمل مي‏گرديد [كشته شد، سپس با همسر او ازدواج كرد؟!28.
امام رضا عليه‏السلام نيز اين نسبت ناروا را تكذيب كرد. امام در جلسه‏ي مناظره با رؤسا و رهبران اديان و مذاهب در پاسخ يكي از متكلمان به‏نام علي‏بن جهم كه در نقض عصمت انبيا، همين افسانه‏ي داوود عليه‏السلام و اُوريّا را مطرح كرد، دست بر پيشاني مبارك زد و فرمود:
إنّالِلّه و إنّاإليه راجعون! شما پيامبري از پيامبران خدا را متهم به سُستي در نماز كردي تا آن‏جا كه به دنبال پرنده‏اي رفت، سپس او را به فحشا و بعد از آن به قتل انسان بي‏گناهي متهم ساختيد؟!.
علي بن جهم پرسيد: پس گناه داوود عليه‏السلام كه از آن استغفار كرد و در قرآن به آن اشاره شده است چه بود؟ امام در پاسخ، عجله‏ي داوود عليه‏السلام در داوري را گناه داوود عليه‏السلام شمرد29.
3 ـ گرفتاري فرعونيان به بلاهاي آسماني
رشيد رضا، از مفسراني است كه در مواردي از تفسيرالمنارش، در شرح و تفصيل معاني آيات قرآن و بيان جزئيات شأن نزول آن‏ها، به سراغ تورات رفته است. او كه «سلفي مسلك» است و مانند همه‏ي علماي سلفي، داعيه‏ي اصلاح دين و ارائه و معرفي تعليمات خالص و اصيل اسلام به دور از پيرايه‏ها و بدعت‏ها و زوايد را دارد، خود در مواردي، به اسراييليات روي آورده است. وي در مقدمه‏ي جلد اوّل تفسير خود، پس از بررسي و معرفي منابع تفسيري (مانند ادبيات عرب و حديث صحيح و...) از روش «تفسير حديثي» (تفسير بالمأثور) انتقاد مي‏كند و مي‏گويد:
چنان كه حافظ ابن كثير گفته است، اكثر مطالب اين‏گونه تفسيرها را، راويان، از زنديقان يهودي و ايراني و تازه مسلمانان اهل كتاب گرفته‏اند. بيش‏تر اين مطالب درباره‏ي داستان‏ها و سرگذشت‏هاي پيامبران با اقوام‏شان و نيز از كتاب‏هاي آسماني آن‏ها و معجزات‏شان است. هم‏چنين درباره‏ي قضاياي تاريخي ديگر مانند سرگذشت اصحاب كهف، شهر ارم، سحر بابل و داستان عوج‏بن عنق ونيز درباره‏ي امور غيبي، از قبيل روز قيامت و مقدّمات آن و حوادث قيامت و رويدادهاي بعد از آن است. اكثر اين مطالب، خرافات و مطالبي بي اساس است كه راويان و حتي بعضي از صحابه، آن‏ها را تصديق كرده‏اند.30
رشيد رضا، با وجود چنين انتقاد و با وجود تأييد حديث منقول از پيامبر اسلام با اين مضمون كه «احاديث اهل كتاب را نه تصديق كنيد و نه تكذيب.»، خود در مواردي، مطالب تورات را در تفسير آيات قرآن آورده است از آن جمله:
در تفسير آيه 123 از سوره‏ي اعراف كه حاكي از نزول پنج نوع بلاد طوفان، ملخ، كنه‏ي‏ريز، قورباغه، خون) بر فرعونيان است31، به سراغ تورات رفته است، او مي‏گويد: «اين پنج بلا در تورات (نه به اين ترتيب، بلكه) به صورت پراكنده، امّا به تفصيل بيان شده است. آن‏گاه شرح و تفصيل آن‏ها را از سِفْر خروج تورات (فصل 7،8،9) نقل مي‏كند». ما بخشي از اين قصه را از ترجمه‏ي فارسي تورات از نظر خوانندگان مي‏گذرانيم:
و خداوند، دل فرعون را سخت ساخت كه بديشان گوش نگرفت چنان‏كه خداوند به موسي گفته بود. و خداوند به موسي گفت: «بامدادان، برخاسته پيش روي فرعون بايست و به وي بگو: «يَهوهّ، خداي عبرانيان، چنين مي‏گويد: قوم مرا رها كن تا مرا عبادت نمايند؛» زيرا، در اين دفعه، تمام بلاياي خود را بر دل تو و بندگان‏ات و قومت خواهم فرستاد تا بداني كه در تمامي جهان مثل من نيست. زيرا اگر تاكنون دست خود را دراز كرده و تو را و قومت را به وبا مبتلا ساخته بودم، هر آينه از زمين هلاك مي‏شدي، و ليكن براي همين، تو را بر پا داشته‏ام تا قدرت خود را به تو نشان دهم و نام من در تمامي جهان شايع شود. و آيا تا به حال، خويشتن را بر قوم من برتر مي‏سازي و ايشان را رهايي نمي‏دهي. همانا فردا، اين وقت، تگرگي بسيار سخت خواهم بارانيد كه مثل آن در مصر از روز بنيان‏اش تاكنون نشده است . پس الآن بفرست و مواشي خود و آن‏چه را در صحرا داري جمع كن؛ زيرا كه بر هر انسان و بهايمي كه در صحرا يافته شوند و به خانه‏ها جمع نشوند، تگرگ فرو خواهد آمد و خواهند مرد.
پس هركس از بندگان فرعون كه از قول خداوند ترسيد، نوكران و مواشي خود را به خانه‏ها گريزانيد، امّا هر كه دل خود را به كلام خداوند متوجه نساخت، نوكران و مواشي خود را در صحرا واگذاشت.
و خداوند به موسي گفت: «دست خود را به سوي آسمان دراز كن تا در تمامي زمين مصر تگرگ بشود بر انسان و بربهايم و بر همه‏ي نباتات صحرا در كل عرض مصر».
پس موسي، عصاي خود را به سوي آسمان دراز كرد و خداوند رعد و تگرگ داد و آتش بر زمين فرود آمد. و خداوند تگرگ بر زمين مصر بارانيد و تگرگ آمد. و آتشي كه در ميان تگرگ آميخته بود، به شدت سخت بود كه مثل آن در تمامي زمين مصر از زماني كه امّت شده بودند، نبود. و در تمامي زمين مصر، تگرگ آن‏چه را كه در صحرا بود از انسان و بهايم زد. و تگرگ همه‏ي نباتات صحرا را زد و جميع درختان صحرا را شكست. فقط در زمين جوشن ـ جايي كه بني‏اسراييل بودندـ تگرگ نبود.32
4 ـ طول و عرض تابوت بني‏اسراييل
تابوت، در لغت به معناي صندوقي است كه از چوب مي‏سازند و اگر در فرهنگ امروزي ما، به صندوق نقل و انتقال جنازه، تابوت مي‏گويند، به همين مناسبت است، امّا بايد توجه داشت كه معناي اصلي تابوت، اختصاصي به مردگان ندارد، بلكه هرگونه صندوق چوبي را شامل مي‏شود.
قوم يهود كه در زير سلطه‏ي فرعونيان، ضعيف و ناتوان شده بودند، بر اثر رهبري و مبارزات موسي عليه‏السلام از آن وضع اسف‏انگيز نجات يافته، به قدرت و عظمت رسيدند.
خداوند به بركت اين پيامبر، نعمت‏هاي فراواني به آن‏ها بخشيد كه از آن جمله «صندوق عهد» (تابوت) بود.
درباره‏ي اين كه تابوت بني‏اسراييل چه بوده و به دست چه كسي ساخته شده و محتويِ چه بوده، در روايات و تفاسير ما و نيز در تورات، سخن بسيار است و از همه روشن‏تر، مطلبي است كه در احاديث اهل بيت و سخنان بعضي از مفسران، مانند ابن‏عباس آمده است. و آن اين است كه تابوت، همان صندوقي بود كه مادر موسي، او را در آن گذاشت و به دريا افكند و هنگامي كه به وسيله‏ي عمّال فرعون از دريا گرفته شد و موسي را از آن بيرون آوردند، هم‏چنان در دستگاه فرعون نگهداري مي‏شد و سپس به دست بني‏اسراييل افتاد. بني اسراييل اين صندوق خاطره‏انگيز رامحترم مي‏شمردند و به آن تبرك مي‏جستند.
موسي، در واپسين روزهاي عمر، الواح مقدس را كه احكام خدا بر آن نوشته شده بود، به ضميمه‏ي زره خود و يادگارهاي ديگري در آن نهاد و به وصيّ خويش، يوشع‏بن‏نون، سپرد و به اين ترتيب اهميت اين صندوق در نظر بني‏اسراييل بيش‏تر شد و لذا در جنگ‏هايي كه ميان آنان و دشمنان واقع مي‏شد، آن را با خود مي‏بردند و آن را پيشاپيش لشكر حمل مي‏كردند و در اثر آن، يك نوع اطمينان خاطر و توانايي روحي پيدا مي‏كردند.
پس از آن‏كه بني‏اسراييل، در اثر غرور و قانون شكني، پيروزي و عظمت به دست آمده با رهبري حضرت موسي را، از دست دادند و تدريجا مباني ديني آن‏ها ضعيف شد، دشمنان بر آنان چيره شدند و آن صندوق را از آن‏ها گرفتند.
خداوند، پيامبري به‏نام «اشموييل» را براي نجات و ارشاد آن‏ها برانگيخت. آن‏ها از وي خواستند رهبر و اميري براي آن‏ها برگزيند تا همگي تحت فرمان و هدايت او يكْ دل و يكْ رأي با دشمن نبرد كنند. اشموييل جواني به نام «طالوت» را كه از خاندان بنيامين و گمنام بود و از نظر مالي نيز تهي دست بود، به اميري آن‏ها منصوب كرد. بني‏اسراييل كه خود را از او سزاوارتر و برتر مي‏پنداشتند، در مورد انتصاب او از جانب خدا، از اشموييل نشانه‏اي خواستند. اشموييل گفت: نشانه‏ي آن اين است كه تابوت مقدس، در حالي كه جمعي از فرشتگان آن را حمل مي‏كنند، به سوي شما باز مي‏گردد. چيزي نگذشت كه صندوق عهد بر آن‏ها ظاهر شد. آن‏ها با ديدن اين نشانه، فرماندهي طالوت را پذيرفتند و در جنگي كه به فرماندهي وي با دشمن رخ داد، پيروز شدند33.
اين سرگذشت كه به اجمال بيان شد، در قرآن مجيد طي آيات 246-252 سوره‏ي بقره آمده34 و درس‏هاي عبرت‏آموز و نكته‏هاي آموزنده‏اي كه در آن هست يادآوري گرديده است، امّا جزئيات قضايا، به ويژه ابعاد و اندازه‏ي تابوت كه تأثيري در اين عبرت آموزي‏ها ندارد، بيان نشده است، ولي اين جزئيات و تفاصيل، در تورات بازگو شده است. رشيد رضا ـ مانند بسياري از مفسران كه در جست‏وجوي اين‏گونه تفاصيل به سراغ اسراييليات رفته‏اندـ در تفسيرالمنار (ج2، ص 482) در تفسير آيات ياد شده، ابعاد و خصوصيات و جنس تابوت را كه دانستن آن‏ها هيچ فايده‏اي دربر ندارد از تورات نقل كرده است كه ما آن را از ترجمه‏ي فارسي تورات در ذيل مي‏آوريم:
و خداوند، موسي را خطاب كرده و گفت: «به بني‏اسراييل بگو كه براي من هدايا بياورند!». از هر كه به ميل دل بياورد، هداياي مرا بگيريد. و اين است هدايا كه از ايشان مي‏گيريد: طلا و نقره و برنج و لاجورد و ارغوان و... و تابوتي از چوب شطيم بسازند كه طول‏اش دو ذراع و نيم، و عرض‏اش يك ذراع و نيم، و بلندي‏اش يك ذراع و نيم باشد و آن را به طلاي خالص بپوشان؛ آن را از درون و بيرون بپوشان. و بر زبرش به هر طرف، تاجي زرين بساز . و براي‏اش چهار حلقه‏ي زيرين بريز و آن‏ها را بر چهار قائمه‏اش بگذار؛ دو حلقه بر يك طرف‏اش و دو حلقه بر طرف ديگر. و دو عصا از چوب شطيم بساز و آن‏ها را به طلا بپوشان و آن عصاها را در حلقه‏هايي كه بر طرفين تابوت باشد، بگذران، تابوت را به آن‏ها بردارند. و عصاها در حلقه‏هاي تابوت بمانند و از آن‏ها برداشته نشود. و آن شهادتي را كه به تو مي‏دهم در تابوت بگذار و تخت رحمت را از طلاي خالص بساز. طول‏اش دو ذراع و نيم، و عرض‏اش يك ذراع و نيم. و دو كروبي از طلا بساز، آن‏ها را از چرخْ‏كاري از دو طرف تخت رحمت بساز. و يك كروبي در اين سر و كروبي ديگر در آن سر بساز. كروبيان را از تخت رحمت بر هر دو طرف‏اش بساز. و كروبيان بال‏هاي خود را بر زير آن پهن كنند و تخت رحمت را به بال‏هاي خود بپوشانند و روي‏هاي ايشان به سوي يكديگر باشد و روي‏هاي كروبيان به طرف تخت رحمت باشد و تخت رحمت را بر روي تابوت بگذار و شهادتي را كه به تو مي‏دهم در تابوت بنه35.
5 ـ هديه‏ي ملكه‏ي سَبَأ براي سليمان
قرآن، طي آيات 20 تا 35 سوره‏ي نمل، ماجراي سفر هدهد به كشور سَبَأ (يمن) و آگاهي حضرت سليمان از طريق گزارش او از حكومت مقتدر بلقيس در اين كشور را نقل كرده، توضيح مي‏دهد كه سليمان، طي نامه‏اي، حاكم سَبَأ را به دربار خويش خواست و او پس از مشاوره با درباريان، تصميم گرفت پيش از اجابت دعوت سليمان، او و اطرافيان‏اش را آزمايش كند كه آيا پادشاه است يا پيامبر؟ او گفت: من هديه‏اي براي آن‏ها مي‏فرستم تا ببينم فرستادگان‏ام چه واكنشي را از ناحيه‏ي آن‏ها براي ما مي‏آورند36؟ او كه خود، ملكه بود از خصلت پادشاهان آگاهي داشت، از اين‏رو گفت: پادشاهان علاقه شديدي به هدايا دارند، آن‏ها را مي‏توان با هداياي گران‏بها، رام و مهار كرد. اگر ديديم سليمان با اين هدايا رام شد، معلوم مي‏شود شاه است كه در اين هنگام در برابر او مي‏ايستيم و تكيه بر قدرت مي‏كنيم كه ما نيرومنديم. و اگر بي‏اعتنايي به ما نشان داد و بر پيشنهاد خود اصرار ورزيد، معلوم مي‏شود پيامبر خدا است كه در اين صورت بايد با او عاقلانه برخورد كرد.
اما اين كه ملكه‏ي سَبَأ چه هدايايي براي سليمان فرستاد، قرآن توضيحي نداده و تنها با «نكره» آوردن لفظ «هديه»، عظمت و اهميّت آن را نشان داده است37. اين سربسته گويي، تشنگي برخي از مفسران را جهت شرح و بسط جزئيات، فرو ننشانده براي رسيد به اين مقصود، به سوي اسراييليات لغزيده‏اند و با استناد به پاره‏اي روايات، در مورد ارقام و انواع هداياي ملكه سَبَأ به افسانه سرايي پرداخته‏اند، از آن جمله «نسفي» مي‏نويسد:
ملكه‏ي سَبَأ، پانصد غلام و پانصد كنيز فرستاد، در حالي كه به غلامان، لباس زنانه و به كنيزان لباس مردانه پوشانيده بود، غلامان را به اسبان آراسته با ديباج و داراي زين‏ها و لجام‏هاي طلايي و مزيّن به جواهرات سوار كرده و كنيزان رابر پشت ماديان‏ها نشانده بود. افزون بر اين‏ها، هزار شمش طلا و نقره و تاجي مزين به دُرّ و ياقوت و نيز حلقه‏اي كه در درون آن دُرّي سوراخ نشده و دانه‏اي خرمهره با سوراخ كج قرار داشت، فرستاد و طي نامه‏اي صورت ريز هدايا را فرستاد و در آن نوشت: «اگر پيامبر هستي، غلامان را از كنيزان بشناس! و از آن‏چه در درون حقّه قرار دارد، خبر بده! و دُرّ را سوراخ كن و نخ را در سوراخ خرمهره فرو كن38!
برخي از مفسران نوشته‏اند:
ملكه‏ي سَبَأ، ظرفي براي سليمان فرستاد تا آن را از آبي پركند كه نه از آب آسمان باشد و نه از آب زمين! سليمان دستور داد اسبان را دواندند به حدّي كه عرق كردند و آن ظرف را از عرق آن‏ها پركرد39!
ابن كثير، پس از نقل اختصاري اين‏گونه تفسيرها، به نقد آن‏ها مي‏پردازد و مي‏گويد: «اكثر اين‏ها از اسراييليات گرفته شده است»40.
زمخشري و ابن‏السعود (قاضي محمدبن محمدبن‏العمادي (م 951 ه·· )، ماجراي هديه‏ي ملكه‏ي سبأ را با تعبير «رُوِي» (روايت شده) نقل كرده41اند42 كه نشانه‏ي ترديد آن دو، در صحّت اين موضوع است.
علامه‏ي طباطبايي در نقد اين گونه تفسيرها مي‏نويسد:
اكثر اخباري كه در زمينه‏ي داستان‏هاي حضرت سليمان نقل شده، به ويژه داستان هدهد و دنباله‏ي آن كه مربوط به برخورد او با ملكه سَبَأ است، شامل مطالب عجيب و غريبي است كه نظاير آن‏ها در افسانه‏هاي خرافي كم‏تر يافت مي‏شود، به طوري كه عقل سليم آن‏ها را نمي‏پذيرد و تاريخ قطعي، آن‏ها را تكذيب مي‏كند و اكثر آن‏ها، مبالغه‏اي درباره‏ي روايات امثال كعب [الأحبار] و وهب [بن منبه] است.
وي، آن‏گاه به نقل آمار و ارقام و شرح جزئيات و مدت حكومت سليمان و ميزان قدرت او ( از قبيل اين كه مدت حكومت او هفتصد سال بوده و در اطراف تخت او ششصد هزار صندلي نهاده مي‏شد كه روي آن‏ها هزاران نفر از پيامبران و صدها هزار نفر از امراي انس و جن مي‏نشسته‏اند!) و تجملات دربار ملكه‏ي سَبَأ و تعداد لشكريان‏اش و خلقت غير عادي خود او مي‏پردازد كه گروهي از مفسران نقل كرده‏اند و اضافه مي‏كند:
اين‏ها، گوشه‏اي از اخبار عجيب و غريبي است كه ناگزير بايد آن‏ها را از اسراييليات بشماريم و از آن‏ها چشم بپوشيم43.
6 ـ چگونگي ويراني شهرها
راويان اسراييليات، در تفسير آيات و قرآن تنها به داستان پردازي در حوادث گذشته اكتفا نمي‏كردند، بلكه گاهي به پيشگويي حوادث آينده نيز مي‏پرداختند كه يكي از آن‏ها چگونگي پايان عمر دنيا است.
قرآن مجيد، در آيه‏ي 58 سوره‏ي اِسراء از پايان حتمي عمر دنيا پيش از آغاز قيامت چنين خبر مي‏دهد:
و هيچ شهر و آبادي نيست مگر اين كه آن را پيش از روز قيامت هلاك مي‏كنيم [و اگر گناهكارند] به عذاب شديدي گرفتار مي‏كنيم. اين، در كتاب [الهي] محفوظ و ثبت است44.
در اين آيه، به صورت كلي دو راه براي پايان حيات زمينيان در آستانه‏ي قيامت بيان شده است: 1 ـ مرگ طبيعي؛ 2 ـ هلاكت در اثر عذاب و گرفتاري سخت. امّا جزئيات آن و نيز چگونگي ويراني يكايك شهرها و بلاد معمور آن زمان ـ كه از هدف قرآن بيرون بوده‏ـ بيان نشده است. از اين رو، راويان اسراييليات ميدان را براي خودنمايي خالي يافته، خواسته‏اند به خيال خود، اين خلأ را جبران كنند! بدين منظور از شهرها و مناطق مختلف ياد كرده، ويراني هر كدام را به عاملي نسبت داده‏اند.
مقاتل مي‏گويد: در كتاب تفسير ضحاك بن مزاحم چنين آمده است: شهر مكه را لشكر حبشه خراب مي‏كند. مدينه در اثر گرسنگي نابود مي‏شود. بصره را آب فرا مي‏گيرد و زير آب مي‏رود. كوفه را تركان ويران مي‏كنند. منطقه‏ي جبال در اثر صاعقه و زمين لرزه از بين مي‏رود. خراسان در اثر عوامل گوناگون ويران مي‏گردد و... ضحاك شهرهاي ديگر را يكي يكي به همين ترتيب شمرده است.
امّا وهب بن منبه، با تفصيل بيش‏تري در اين زمينه پيشگويي كرده است، او مي‏گويد: جزيره از خرابي محفوظ خواهد ماند، تا اين كه ارمنيه خراب شود. ارمنيه از ويراني ايمن خواهد بود، تا آن كه مصر ويران گردد. مصر ايمن خواهد بود، تا آن كه كوفه خراب گردد. جنگ و كشتار بزرگ رخ نمي‏دهد، تا آن كه كوفه ويران گردد. هنگامي كه جنگ و كشتار بزرگ رخ داد، قسطنطنيه به دست مردي از بني‏هاشم فتح مي‏گردد. ويراني اندلس از سوي زنگي‏ها خواهد بود. خرابي آفريقا به وسيله‏ي اندلسي‏ها خواهد بود. ويراني مصر در اثر خشكيدن رود نيل و رفت و آمد لشكريان در آن خواهد بود. خرابي اَيله توسط لشكري خواهد بود كه آن را از خشكي و دريا محاصره مي‏كند. ري را ديلميان ويران مي‏كنند. خراسان را نبت [؟45] ويران مي‏كند. خرابي نبت به دست چين خواهد بود. هندوستان و يمن را ملخ‏ها و لشكركشي سلطان نابود مي‏كند. شهر مكه را حبشي‏ها خراب مي‏كنند و شهر مدينه در اثر گرسنگي از بين مي‏رود.
آلوسي پس از نقل سخنان ضحاك و وهب مي‏گويد: «نمي‏توان به اين‏ها اعتماد كرد»46.
7 ـ اعجوبه‏اي به نام عوج بن عنق
خداوند طي آيه‏ي 12 سوره‏ي مائده، ياد مي‏كند كه از بني‏اسراييل، عهد و پيمان گرفته كه به فرمان‏هاي او عمل كنند و دوازده نفر از آن‏ها را سرپرستان طوايف دوازده گانه‏ي بني‏اسراييل قرار داده است47.
مجاهد، در تفسير اين آيه، سخن از دشمنان بني‏اسراييل به ميان آورده و آن‏ها را از نظر جسمي داراي هيكل‏هاي بسيار درشت و غير عادي تصوير كرده است. او مي‏گويد:
نقبا، يعني همان سرپرستان دوازده گانه‏ي بني‏اسراييل، وقتي كه به سراغ دشمنان خود [كنعانيان] رفتند، آن‏ها را به قدري درشت اندام يافتند كه دو نفر از ايشان در آستين يكي از آن‏ها جا مي‏گرفت! و يك خوشه از انگور آن‏ها را پنج نفر به كمك چوبي كه دو سر آن را در دست مي‏گرفتند، حمل مي‏كردند و انار آن‏ها به قدري درشت بود كه اگر دانه‏هاي آن را خالي مي‏كردند، در يك نصفه‏ي پوست آن چهار تا پنج نفر جاي مي‏گرفت!
در نقل ديگري آمده است:
به شخصي از كنعانيان برخوردند كه عوج‏بن عنق نام داشت و قدّش سه‏هزار و سيصدوسي ذراع و ثلث ذراع بود. او در سايه‏ي ابر قرار مي‏گرفت و از آن آب مي‏خورد. از قعر دريا ماهي مي‏گرفت و آن را تانزديك قرص خورشيد بالا مي‏برد و با حرارت آن، ماهي را مي‏پخت و مي‏خورد.
روايت شده است كه ارتفاع آب در طوفان نوح، حتي از كوه‏ها فراتر رفت، امّا از زانوي عوج بالاتر نرفت! او، سه هزار سال عمر كرد تا آن كه خداوند او را به دست موسي عليه‏السلام به هلاكت رسانيد. به اين ترتيب كه او سنگ بزرگي را كه پهناي آن به اندازه‏ي تمام لشكرگاه موسي، و يك فرسخ در يك فرسخ بود از كوه كَنْد و آورد و مي‏خواست آن را بر سر لشكريان موسي بيفكند. خداوند هدهد را فرستاد و آن سنگ را با منقارش سوراخ كرد، سر و گردن او در سوراخ سنگ فرو رفت و او را نقش زمين ساخت. حضرت موسي عليه‏السلام او را كه به زمين افتاده بود، ديد و به قتل رسانيد.
مادر عنق، يكي از دختران آدم عليه‏السلام بود و هنگام نشستن بر زمين، يك جريب زمين را اشغال مي‏كرد! وقتي كه دشمنان عوج، او را ديدند، بالاي سرش يك كيسه هيزم بود، او آن‏ها را گرفت و همه را در آن كيسه هيزم ريخت و نزد زن‏اش برد و در برابر او ريخت و گفت: ببين اين‏ها كساني هستند كه خيال جنگ با ما را دارند! آيا مي‏خواهي با پايم آن‏ها را له كنم؟ زن‏اش گفت: نه؛ آن‏ها را رها كن تا بروند و آن‏چه را كه ديده‏اند به قوم‏شان خبر دهند!
آلوسي پس از نقل اين مطالب، به نقد و بررسي پرداخته مي‏گويد:
ماجراي عوج، در ميان عامه‏ي مردم شايع است و داستان‏هاي زننده‏اي از او نقل كرده‏اند.
وي مي‏افزايد:
در فتاواي علاّمه ابن حجر آمده كه حافظ ابن كثير گفته است: «داستان عوج و تمام آن‏چه از او نقل مي‏كنند، يك مشت هذيان است و واقعيت ندارد و از ساخته‏هاي اهل كتاب است. عوج هرگز در زمان حضرت نوح نبوده و از كفار، احدي جان سالم به در نبرد».
نيز آلوسي از ابن قيّم نقل مي‏كند كه وي گفته است:
از جمله نشانه‏ها و علايمي كه مجعول بودن حديث، به وسيله‏ي آن‏ها شناخته مي‏شود، اين است كه شواهد صحيح بر بطلان آن گواهي دهد، مانند حديث طولاني عوج. تعجب از جرأت كسي كه اين حديث را جعل كرده و بر خدا دروغ بسته نيست، بلكه تعجب از كسي است كه اين حديث را در كتب علمي از تفسير و غير تفسير نقل مي‏كند، امّا وضع آن را روشن نمي‏سازد.
ابن قيّم افزوده است:
شكي نيست كه اين داستان‏ها و امثال آن، از مجعولات زنادقه‏ي اهل كتاب است كه هدف آن‏ها استهزا و سُخريه‏ي رسولان گرامي خدا و پيروان آن‏ها بوده است48.

پاورقيها:

19 ـ نورالثقلين، ج4، ذيل صفحه‏ي 450.
14 ـ تورات، كتاب دوم سموئيل، باب دوازدهم، جمله‏هاي 1-7.
12 ـ تورات ترجمه‏ي فارسي، چاپ لندن، 1920، كتاب دوم سموئيل، باب يازدهم، جمله‏هاي 2 - 27.
13 ـ يكي از پيامبران بني‏اسرائيل و مشاور داوود.
14 ـ تورات، كتاب دوم سموئيل، باب دوازدهم، جمله‏هاي 1-7.
18 ـ همان كتاب، حاشيه‏ي ص 233.
10 ـ اُوريّا (با تشديد«ي» نام يكي از افسران ارشد لشگر داوود بود و «حِتّي» (باكسر «ح» و تشديد «ت») منصوب به حِتّ ابن كنعان است كه طايفه‏ي او را «بني حِتّ» مي‏گفتند.
1 ـ بخش اوّل اين مقاله در شماره 15، صص59-74 آمده است.
13 ـ يكي از پيامبران بني‏اسرائيل و مشاور داوود.
17 ـ تفسيرالقمي، ج2، صص 229 و 233
15 ـ جامع‏البيان، دارالفكر، 1408، ج12، صص 146-147.
11 ـ فرمانده‏ي لشگر داوود.
16 ـ الدرّالمنثور فيالتفسير بالمأثور، ج7، صص 155-159.
29 ـ همان، مجلس 20، صص 56-57؛ تفسيرالميزان، بيروت، مؤسسة‏الأعلمي للمطبوعات ج17، ص 20، به نقل از عيون أخبارالرضا.
2 ـ تفسير نمونه، ج19، ص 280 .
24 ـ لباب التأويل، ج4، ص31.
23 ـ لباب التأويل في معاني التنزيل، چاپ حسن حلمي كتبي، 1317، ج4، ص 31.
20 ـ مجمع‏البيان، ج8، ص472.
21 ـ تفسير نسفي، استانبول، دارقهرمان‏للنشر والتوزيع، ج4، ص 38.
27 ـ «لأاُوتيَ برجل يزعم أنَّ داوود تزوّج امرأة اُوريّا إلاّ جلّدتهُ حدّين: حدّاللنبوّه و حدّاللإسلام» مجمع‏البيان، ج8، ص 472.
22 ـ تفسيركشاف، دارالمعرفه، ج3، صص 321-322.
28 ـ أمالي صدوق، قم، مطبعة الحكمة، مجلس 22، ص 63.
25 ـ تفسير كبير (مفاتيح‏الغيب)، ج9، ص 377.
26 ـ «مَنْ حَدَّثَكُمْ بحديث داوود، علي مايرويه القُصّاص، جَلَّدْتُهُ مائة و ستّين جلدة و هو حدّالفرية علي الأنبياء» (تفسير كشاف، ج3، ص322؛ لباب التأويل، ج4، ص31؛ تفسيركبير، بيروت، دارإحياءالتراث‏العربي، ط 1، 1415 ه·· ، ج9، ص 379).
31 ـ فأرسلنا عليهم‏الطوفان والجراد والقمّل والضفادع والدم آيات مفصلات فاستكبروا و كانوا قوما مجرمين». ياد آوري مي‏شود كه نزول اين بلاها، در اثر اجابت دعاي حضرت موسي عليه‏السلام بود كه بر فرعونيان نفرين كرد.
36 ـ « [ملكه‏ي سَبَأ] گفت: اي اشراف [و اي بزرگان كشور!] نظر خود را در اين امر [مهم] به من بازگو كنيد كه هيچ‏كاري بدون حضور [و مشاوره‏ي] شما انجام نداده‏ام. گفتند: ما داراي نيروي كافي و قدرت جنگي فراوان هستيم، و [لي] اختيار كار با تو است، ببين چه دستور مي‏دهي؟ گفت: پادشاهان چون به شهري [و منطقه‏ي آبادي] وارد شوند، آن را تباه و عزيزان‏اش را خوار و ذليل مي‏گردانند. [آري] كار آنان اين‏گونه است. و [اينك] من هديه‏اي گران‏بها براي آنان مي‏فرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبري مي‏آورند. [و از اين طريق آن‏ها را مي‏آزمايم]. آيات 32-35 .
34 ـ ترجمه‏ي آيه‏ي 246 و 247 چنين است: پيامبرشان به آن‏ها گفت: خداوند، طالوت را براي زمامداري شما گماشته است. گفتند: چه‏گونه او بر ما حكومت كند، با آن‏كه ما به زمامداري و حكومت از وي شايسته‏تريم و او ثروت زيادي ندارد؟ [پيامبرشان] گفت: خدا او را براي حكومت بر شما برگزيده و او را در دانش و [نيروي] بدني بر شما برتري بخشيده ا
35 ـ تورات، سِفْر خروج، باب 25، جمله‏هاي 1-22.
39 ـ تفسير ابن كثير، دارالفكر، ج5، ص 234.
32 ـ تورات، ترجمه‏ي فارسي، چاپ لندن، 1920، سِفْر خروج، باب نهم، جمله‏هاي 12-26.
30 ـ تفسيرالمنار، ط2، بيروت، دارالمعرفة، ج1، صص 7-8.
38 ـ تفسير نَسَفي، ج3، ص 211، تفسير آيه‏ي 35 سوره‏ي نمل.
3 ـ طبق يكي ديگر از افسانه‏ها، سليمان، انگشتري داشته كه حكومت و تسلّط او، وابسته به آن بوده و آن را در مواقع عادي از خود جدا نمي‏كرده است و هنگامي كه قصد تطهير داشته آن را به يكي از همسران‏اش به نام امينه مي‏سپرده است (اعلام قرآن، دكتر محمد خزائلي، ص 371) بنابراين، شيطان، هنگامي انگشتري را از امينه گرفت كه سليمان موقتا آن را به وي سپرده بوده است.
33 ـ تفسير نمونه، ج2، صص 165-174.
45 احتمالاً اين كلمه، تبّت بوده كه اشتباها«نبت» قيد شده است.
41 ـ الكشّاف، قاهره، مصطفي البابي الحلبي، ج2، ص 451.
48 ـ روح المعاني، ج6، ص 86.
47 ـ «ولقد أخذالله ميثاق بني إسراييل و بَعَثْنا منهم اثني عشر نقيبا...».
42 ـ تفسير ابن‏السعود (إرشادالعقل السليم إلي مزايا القرآن الكريم)، ط 2، دارإحياءالتراث العربي، 1411 ه·· ، ج6، ص 284.
43 ـ تفسير الميزان، ج15، ص 369.
40 ـ همان.
46 ـ روح‏المعاني، ج15، ص 100.
4 ـ اعلام قرآن، صص 371 - 372 .
44 ـ «و إن من قرية إلاّ نحن مهلكوها قبل يوم‏القيمة أو معذّبوها عذابا شديدا كان ذلك في الكتابِ مسطورا».
5 ـ جامع‏البيان، دارالفكر، ج12، ص 157.
6 ـ مدارك التنزيل و معاني التأويل، ج4، ص 42، چاپ استانبول.
7 ـ تفسيرالكشاف، دارالمعرفة، ج3، صص 328 - 329.
8 ـ مجمع‏البيان، ج8، ص 476.
9 ـ تفسير نمونه، ج19، صص 244-250 (باتلخيص). علامه‏ي طباطبائي، اين آزمون را، تمثّل گرفته است.
قرآن نفرين او را در آيه‏ي 88 سوره‏ي يونس چنين حكايت مي‏كند: و موسي گفت: پروردگارا! تو، به فرعون و [اطرافيان] اَشراف او، در زندگي دنيا زيور و اموال داده‏اي. پروردگارا! [در نتيجه، خلق را] از راه تو گمراه مي‏كنند. پروردگارا! اموال‏شان را نابود كن و دل‏هايشان را [به جرم گناهان [سخت بگردان، به گونه‏اي كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك ببينند.