كاربرد مآخذ فقهى (×)
عليرضا فيض
در مقاله حاضر كه متن سخنرانى نويسنده است نخستبه لزوم تهذيب فقه موجود پرداخته شده است. سپس به روايات مجعول در جوامع روايى اشاره شده و آنگاه به سنت، به عنوان يكى از ماخذ فقهى، پرداخته شده و نتيجه گرفته شده كه خبر واحد حجيت ندارد و ادلهاى كه براى حجيت آن اقامه مىشود، علماور نيست. در ادامه، انسداد باب علم و حجيت مطلق باب ظن مورد بحث و تاييد قرار گرفته شده و لزوم اهميتدادن به دليل انسداد مورد بررسى قرار گرفته است.
بياناتى كه استاد محترم درباره اينجانب فرمودند مبالغه اميز است. من چيزى نمىدانم، ولى اين را مى دانم كه بيش از پانزده سال در قم و سى سال در دانشگاه طلبگى كرده، درس خوانده و درس داده ام و هنوز به امر تدريس فقه و اصول دانشجويان دكترا مشغول هستم و همچنان مطالعاتم را در اين زمينه ادامه مى دهم. به هر حال مطالبى را درباره برخى از ماخذ فقه در اين فرصت كوتاه ايراد خواهم كرد و ممكن است پارهاى از آنچه مىگويم براى حاضران دانشمند تذكر و تكرار باشد. پيش از ورود در اصل موضوع لازم مىدانم از رياست محترم دانشكده ايت الله مير محمدى و معاونت پژوهشى اقاى دكتر حجتى كه با تلاشهاى پيگير خود اين سنتسنيه را مجددا در دانشكده احيا فرمودند تشكر كنم. مقدمتا مناسبت، اقتضا دارد عرض كنم كه يك انقلاب در صورتى موفق و مستدام خواهد ماند كه پس از فراغت از اصلاح زمينههاى سياسى و اجتماعى بدون فوت وقتبه انقلاب ديگرى كه انقلاب فرهنگى و علمى است دستبزند. انقلاب ما در جهت اول بسى موفقيت اميز و حتى محير العقول بود، ولى در انقلاب دوم كه جنبه علمى و فرهنگى دارد جاى بحث است. در انقلاب دوم بايد بر فرهنگهاى غلط و باورهاى نادرستيورش برد. در اين انقلاب بايد يافتهها و باورها و معلومات ذهنى جامعه مورد ارزيابى و بررسى قرار بگيرد، و مردم به سوى علوم و معارفى كه به انقلاب اول، نيرو و قدرت مى دهد دعوت شوند. و با نيازهاى انقلاب و ارمانهاى بزرگان همسو و هماهنگگردند تا در اين قسمت نيز به پيشرفتهاى موفقيت اميزى نائل گرديم.
من نمى دانم بجز فقه در ساير زمينه هاى علمى، پيشرفتى نصيب انقلاب سرافراز ما شده است؟ ولى مى دانم كه فقه ما پويش و تحولى هماهنگبا انقلاب پيدا نكرده و همچنان يك بعدى باقى مانده، و يكسونگرى را رها نساخته است، بعد فردى و نگرش به فرد، و غفلت از جامعه. اجتهاد ما در اين بعد كه چندان كار ساز نيستبه پيش مى تازد و شك نيست كه محققان والامقام فقه در اين بعد پيشرفتهاى خوبى داشتهاند، پيشرفتى كه هرگز در هيچمذهب و مكتبى از مذاهب و مكاتب اسلامى نصيب هيچفقه ديگرى نشده، ولى بايد دانست كه عمده و اساس فقه، مسائل و مباحث اجتماعى آن است. يعنى بايد فقه به ميان جامعه برود و جامعه را رهبرى كند و نياز هاى روزافزون جامعه را براورد و پرسشهاى مهم جامعه را پاسخگو باشد.
پانزده سال از انقلاب عظيم ما گذشت. بر روى يك رشته از قوانين استعمارى اروپائى طاغوتى كه در كشور به اجراء گذاشته شده بود خط بطلان كشيده شد، ولى ايا جاى خالى آن قوانين مغرب زمينى را با استنباطات فقهى پر كرديم؟ اشكال كار چيست؟ ايا فقه، ناقص است، يا انديشههاى ما و استنباطات فقهى ما؟ پاسخ اين پرسش بر همگان معلوم است. دارد دير مى شود و مردم انتظارشان بسر مى آيد. همه از يكديگر و از ما مىپرسند: پس اين فقهى كه مىگوييد براى رهبرى و پاسخگويى به مهمات يك جامعه جهانى هم توانا و چالاك است، چرا قدرت خود را در جامعه محدود خودمان نشان نمىدهد، و چرا نخواسته استحكومت واقعى خود را در جامعه به دست آورد؟! حالا بر اين اساس گاه دانشجويان ما سوالهايى دارند، گاهى برخى از مباحث فقهى را كه درس مىدهيم، مىپرسند: ايا اين بخشهاى فقه به درد جامعه كنونى ما مىخورد و دردى از دردهاى جامعه را درمان مىكند؟ چه جوابى داريد به آنها بدهيد؟ راستى اگر جاودانگى فقه را مىخواهيد، بايد به ويراستارى و تهذيب و تحرير فقه همتبگماريد. بايد به جاى آنكه در چهار ديوارى مدرسه ها و خانه ها به كار اجتهاد بپردازيم از آن محيط تنگو محدود بيرون برويم و در ميان جامعه، قرار گيريم و با همه مسائل اجتماعى كه زمانى قهر بوديم اشتى كنيم و انگاه به اجتهادى نو و بازنگرى ماخذ فقه بپردازيم. شرايط و ملابسات و محيط و زمان و مكان اگر فرق كند، ايا اجتهاد فرق نمى كند؟ پس مجتهد بازنگر حتما بايد جامعه را مد نظر داشته باشد و بداند كه يك فتوا اگر براى فرد باشد، گاه بسيار مفيد و كارساز است، ولى اگر براى جامعه باشد خطرناك و مضر است و حامل مصلحتى نيست. در اين صورت مجتهد چه تكليفى دارد؟ ايا جامعه را فداى فرد مىكند يا فرد را فداى جامعه؟
اگر از فضاى تنگو تاريك مدرسه به پهنه باز جامعه و هواى ازاد آن و مظاهر گوناگون تمدن راه يافتيم بايد بدانيم هم جسم ما و هم روح ما و هم تمايلات و اغراض ما و هم اندوختههاى فكر و ذهن ما و در نتيجه،اجتهاد ما عوض مى شود. اين يك امر مهم و قاعده متقن علمالاجتماع است كه خوشبختانه بسيارى از دانشمندان اسلامى در آن نبوغ و تبحر دارند.
فقيه بايد نخست پيوندى استوار با جامعه خود بر قرار كند، و در جامعهشناسى دستى توانا داشته باشد تا ببيند كه خود بخود اجتهادى و فقهى ديگر پيدا مىكند، از همان ادله و ماخذ كه در گذشته و حال تفاوت نكرده است.
روزى كه من داشتم لمعه را ترجه مىكردم، يك فكرم اين بود كه متن لمعه را نيز بازنگرى و سپس تحرير كنم و مسائلى از قبيل عبيد و اماء را كه در جهان كنونى كاربردى ندارند از آن كتاب بردارم، ولى بعضى از فضلاى حوزه، كه به من لطف داشتند، مرا بر حذر داشتند و به من آيه «يومن ببعض و يكفر ببعض» خواندند، از آنان سوالى را پرسيدم كه همه، اين روزها از همه مى پرسند و آن اين كه مسائل بردگان و كنيزان كه اينك از فقه برون رفته و به تاريخ فقه راه يافتهاند چرا همچنان بايد در فقه نگاهدارى شود و مورد حمايت انديشمندان اسلامى قرار گيرد؟ چرا بايد نيمى از مسائل فقه و كتب فقهى و روائى ما از اين مسائل كهنه و مرده انباشته باشد؟ چرا بايد نيمى از مسائل فرسوده و فرتوت، وقت گرانبهاى طلبه و دانشجويان روشنفكر ما را بخود مشغول بدارد و در پايههاى باورهاى آنان تزلزل ايجاد كند؟ شك نيست كه ما هم به احكام فقه بطور كلى ايمان داريم، ولى در عين حال چيزهايى وجود دارند كه در زمان حاضر جايى براى نوشتن و گفتن و شنيدن آنها نيست، چرا كه نيازى به آنها نيست. مطرح نكردن چيزى است، و عقيده نداشتن چيزى ديگر، و اين دو با هم فرق دارند. شايد تا روز قيامت نيازى به اين گونه مسائل پيدا نشود، بايد آنها را به جاى كتب فقه در بايگانى تاريخ سپرد.
بارى موضوع اين سخن ماخذ فقهى است كه داراى مسائلى بسيار است كه جا دارد بازنگرى شوند و مورد بررسى و امعان نظر قرار گيرند. من در اين مهلتبسيار محدود فكر مىكنم درباره يكى از آنها بحثى داشته باشم و اگر روزى نوبت ديگرى به من رسيد در بقيه، سخنها خواهم داشت. بحث در سنت است. سنتيكى از ماخذ فقه و پس از كتاب از مهمترين ماخذ فقه به شمار مى رود، ولى متاسفانه در دست ما نيست و ما در واقع در اكثر قريب به كل مباحث فقهى، راه علم و علمى به سنت نداريم. اگر خبر متواترى داشته باشيم، كه بسيار اندك است، مى توان گفت اين خبر كاشفيت قطعى از سنت دارد، ولى بدبختانه آنچه ما در زمينه فقه در دست داريم اخبار احاد هستند. اين اخبار كه همه سنت در آنها خلاصه مىشود، بحثهاى دامنه دار و پر جنجالى دارند. اگر موجب ظن به حكمى شوند، نهايتا يك كاشفيت ظنى مى توانند از حكم داشته باشند، ولى يكى از بحثهاى مهم همين است كه ايا ظن به حكم از اين اخبار حاصل مى شود؟
با توجه به دستهاى خيانتكارى كه در اخبار رفته و دسيسه هاى ناروايى كه در اخبار شده، و جعل و وضع و خلق و اختلاق و دروغ پردازيها و دغلكاريها كه به وسيله دشمنان در اين اخبار به عمل امده چنان ضعف و سستى در آنها و شك و ترديد در ما به وجود آورده كه راه ظن را هم بروى ما بسته است و درباره آن سخن خواهيم داشت.
بدون شك هر كس كتابهايى را كه در زمينه دروغ سازى دشمنان نوشته شدهاند مطالعه كند در مى يابد كه اخبار ساختگى چندين برابر اخبارى است كه از معصومين عليهم السلام به ما رسيده اند و مع الاسف همه با هم در اميختهاند. قطع نظر از جعليات در اخبار، رواتى كه احاديث را به ما رسانده اند خيليهاشان در مذهب نبودهاند و بسيارى از آنان مجهولالهويه هستند. جمع كثيرى از آنان فاسق بوده از ارتكاب اعمال ناروا اجتناب نداشته اند و به هر حال احراز عدالت در مورد هيچيك از آنان براى ما امكانپذير نيست. شخصى كه از عدالت هر يك از روات خبر داده يا گواهى داده همان قدر اعتبار دارد كه خود خبر واحد، بلكه از آن سست تر و پايينتر است. سلسله سندها را ولو از زمان كلينى تا زمان امام عليه السلام در نظر بگيريم، سلسله هاى كامل و پيوسته به امام بسيار كم هستند و اغلب در ميانهها راوى يا راويانى از قلم افتادهاند و حديثبه ارسال و رفع تنزل كرده است. براى ما مشخص نيست كه اين همه افراد مذاهب ديگر غير اماميه كه دور و بر امامان ما را گرفته و نزد آنان رفت و امد داشته و درس حديث مىخواندهاند از فطحيان، طاطريان، ناووسيان، كيسانيان، سنيان و غيره كه احاديثبسيارى از قول امامان ما نقل كرده اند چه هدفى داشته اند؟ ايا اين وسيله اى نبوده براى اينكه احاديث ديگرى به آنچه از امام شنيده اند بيفزايند و به خوردشيعيان امامان بدهند و در كتب حديثى ما وارد كنند؟ اينها همه به ضعف خبر كمك مى كنند و آن را از اعتبار و احترام مىاندازند.
در جعل و آفرينش اخبار دروغين كتابها نوشته اند. ايتالله شيخ عبدالحسين امينى بخشى از جلد پنجم الغدير را به اين امر مهم اختصاص داده است و بسيارى از دروغپردازان و خبرسازان را نام مىبرد و مجموع اخبار جعلى را چيزى در حدود كرور تا خبر احصا كرده اند. شيخ انصارى در رسائل نام بعضى از اين خبر سازان از خدا بى خبر و زنديق را ذكر مى كند كه اخبار بسيارى در كتب احاديث ما وارد كردهاند. از جمله ابن ابى العوجاء كه در پاى ميز محاكمه اعتراف كرد كه من چهارهزار حديث در كتابهاى حديثى شما وارد كرده ام.
اين بلاها و مصيبتها كه بر سر خبرهاى امامان ما امده لرزه بر اندام انسان مىاندازد و فقيه را در برابر آن خبرها دچار حيرت و سر در گمى و اضطراب مى نمايد.
برفرض كه شما ريز خبرهاى بسيار زياد جعلى را كه گزارش كرده اند مبالغهاميز بدانيد، كه دليلى بر اين مبالغهاميزى در دست نداريد، ولى نمى توانيد منكر فراوانى خبرهاى دروغ اميخته با اخبار ائمه (ع) و منكر قدرت و نيرومندى دستهاى خيانت پيشه و دسيسه كارى شويد كه با چالاكى و زيركى اخبار ما را پس و پيش و كم و بيش و زير و رو كرده اند و چه بلاها كه بر سر آن آوردهاند!
در اين ميان ملاك دقيقى در دست نيست كه بتوان به وسيله آن اخبار صحيح و سقيم را از يكديگر باز شناخت; چنان كه شيخ انصارى در رسائل خود بدان اشاره دارد. بنابراين نمى شود با عرضه به كتاب، مارك مجعول يك حديث را به دست آورد. چرا كه هيچخبر جعلى كه متناقض با كتاب باشد وجود ندارد، و اغلب بين خبرهاى جعلى و كتاب، عموم و خصوص، حكمفرما است، يا قيود و شروطى كم و زياد شده و از اين قبيل.
اينها متاسفانه مسائلى است كه پيش امده، از زمان حضرت رسول الله (ص) آغاز شده و همچنان به طور روز افزون ادامه يافته است. پيغمبر اكرم (ص) فرمود: كثر على الكذابون، دروغگويان بسيار بر من دروغ مىگويند واز قول من دروغها مىسازند.
به هر حال، اگر خوشبختانه قرآن مجيد از دستبرد دشمنان در امان ماند، كه خداى تعالى حفظ و نگهدارى آن را وعده و مژده داده بود كه «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»، و دشمنان نتوانستند در آن راه يابند و كارى كنند كه از اعتبار و وجاهت و حجيت آن كاسته شود، ولى در مورد اخبار هيچكوتاه نيامدند و هر ظلم و ستمى را كه توانستند درباره آن اعمال كردند و خبرها را دچار اين سرنوشت غمانگيز ساختند
با تمام اين احوال نكته مهمى كه فكر همه دانشمندان اسلامى را به خود معطوف داشته اين است كه ايا اخبار احاد حجت هستند يا نيستند؟
از هنگامى كه دوره محدثين صدر اول پايان يافت و دوره مجتهدين آغاز گرديد، نخستين عالمى كه به طور صريح از ظنى بودن و عدم اعتبار خبر واحد سخن بميان آورده فقيه بزرگوار شيخ مفيد (متوفى413) است كه براى نخستين بار در كتاب مقنعه گفت: «خبر الواحد لا يوجب علما و لا عملا». اين اولين گام بود كه در اين راه برداشته مىشد. و اين در حالى است كه جو حاكم بر جامعه علماى محدث جز به خبرهاى معلوم الصدق اهميت و اعتبار نمىداد و تقريبا همه را معلوم الصدق مىپنداشت!
پس از شيخمفيد دو شاگرد مبرز و دانشمند او، يكى سيد مرتضى (متوفى436) و ديگرى شيخ طوسى (متوفى 460) درباره خبر واحد در دو قطب مخالف يكديگر قرار گرفتند. سيد مرتضى از درمخالفتبا اخبار احاد در امده، و بر بى اعتبارى آن پا فشرد. با آنكه سيد از عصر معصومين فاصله زيادى نداشت و خبرها هنوز به آن صورت كه فته شد و شنيديد، ملعبه دست و نقشه خيانتكارانه خبرسازان و دروغ پردازان قرار نگرفته بودند، و همچنان تازگى و شادابى خود را داشتند، در عين حال سيد چون استادش شيخمفيد، فقط خبر موجب علم را معتبر مىشناخت و براى خبر واحد كوچكترين ارزشى را باور نداشت. و اين نكته كوتاه و پر معنى را كه «خبر الواحد لا يوجب علما و لا عملا» را از استاد گرفته در جابجاى كتابهاى خود نقل كرد كه خبر واحد، علماور نيست و چيزى كه علم به ما ندهد عمل كردن بر طبق آن نيز نادرست و بيهوده است. پيروان اين مكتب مجتهدان بزرگو سر شناسى بودهاند از جمله مىتوان از قاضى ابن براج، ابن ادريس، ابن زهره، ابوالصلاح حلبى و طبرسى نام برد و بى جهت نيست كه سيد مرتضى ادعاى اجماع بر نظر خود دارد. شيخ طوسى در آغاز، همين فكر را دنبال مىكرد و در كتابهايش اشاراتى به آن نظر دارد. در هنگام نوشتن كتاب «نهايه» ظاهرا در اين مساله با استادان خود اختلافى نداشته، ولى عواملى و حوادثى پيش امدند و او را به راه ديگر فرا خواندند.
داستان زندگى پر از درد و رنج و ملال طوسى و عواملى ديگر تاثير شگرفى در انتخاب راه جديد او داشت و مى توان گفت در واقع شيخ طوسى متاثر از زمان و مكان بود. شيخ در آغاز كار در بغداد مدرسه و مكتب و حوزه درس داشت و با خبر واحد ميانه خوبى نداشت، ولى از طرفى مبارزات و جنگو نزاعهاى مذهبى كه در گرفته بود و در نتيجه، فشارها و رنجها و ازارها كه بر او رفت، وى را به ترك بغداد و اقامت در نجف و تاسيس حوزه آنجا كشانيد از طرف ديگر حملات شديد و بى امانى را كه مخالفان بر فقه محدود و مختصر و كم توسعه شيعه داشتند، شيخ را كه رهبر شيعيان بود، از هر گوشه و كنار هدف تيرهاى انتقاد و ناسزاها قرار دادند.شيخ سرانجام بر آن شد كه براى بناى عظيم فقه شيعه، ادوات و ابزار مناسب و كافى فراهم آورد و به نوشتن كتابى مبسوط چون كتب فقه ساير مذاهب دست زند تا بتواند در مقام تحدى با مخالفان دستخود را رو كند و بگويد: شما كه مى گوييد شيعه فقهى مبسوط ندارد، زيرا به قياس و استحسان و بر خى دليلها عقيده ندارد، اين كتاب مبسوط، كتاب فقه شيعه است كه دست كمى از كتب شما ندارد و در عين حال در اين كتاب نه به قياس اخذ شده و نه استحسان و نه ساير ادلهاى كه شما در كتابهاى خود از آنها استفاده كرده آيد. به هر حال در امادگى براى مبارزه و پيروزى خود كه مال پيروزى شيعه بود به خبر واحد روى آورد و براى آن اعتبار و وجاهتى قائل شد و در فقه گسترده خود از آن مدد گرفت. و در اين كار بزرگكه با نيروى تمام به انجام رسانيد، دو سود و مصلحت عايد مذهب ردانيد: يكى اينكه فقه را از بن بست رهايى بخشيد و ديگر اينكه زبان مخالفان و بد انديشان را قطع كرد كه خود بحث مفصلى دارد، كه اگر فرصت دست دهد در جايى ديگر درباره آن سخن خواهد رفت و پويايى فقه به دستشيخ طوسى مورد بحث قرار خواهد گرفت.
دلايل حجيتخبر واحد و نقد آن
درباره اين كار انقلابى و بى سابقه شيخ طوسى دو پرسش مطرح مى شود و به هريك جداگانه پاسخ داده خواهد شد:
1 اين كار، يعنى حجيتخبر واحد و به كار گرفتن آن در فقه، كارى صحيح و قابل قبول استيا نه؟
2 ادلهاى كه شيخ طوسى بر اعتبار و حجيتخبر واحد اقامه مىكند، بويژه آنجا كه دليل حجيت آن را دليل قطعى و به اصطلاح علم مىداند، ايا درست استيا نه؟ جواب سوال نخست را همه مىدانند و نيازى به شرح و بسط ندارد. اگر فقه را از خبر واحد جدا كنيم در واقع روح را از آن گرفته و پيكرهاى بى جان و نا سودمند را واگذاشتهايم. و بدين خاطر، مشهور فقها و اصوليين اين فتواى كارگشاى شيخ طوسى را تاييد و امضا كرده و در اجتهادات خود از آن بهرهها گرفتهاند.
جواب سوال دوم نيازمند شرح و تفصيل است. نخست اصل استدلال شيخ طوسى را مرور كنيم و سپس مورد نقد و تحليل قرار دهيم.
شيخ طوسى در كتاب عدة الاصول (ج1، ص44) فرمايد:
من عمل بخبر الواحد فانما يعمل به اذا دل دليل على وجوب العمل به اما من الكتاب، او السنة، او الاجماع، فلايكون قد عمل بغير علم.
در صورتى كه دليلى از كتاب يا سنت، يا اجماع بر حجيت عمل به خبر واحد داشته باشيم در اين صورت عمل به علم كردهايم! نه عمل به ظن.
استاد مظفر در اصول الفقه (ج2، جزء 3، ص69) گويد: اختلافى بزرگو سهمگين در حجيتخبر واحد و در شروط حجيت آن در ميان علما بروز كرده است. اين اختلاف، نزد اماميه به اين بر مىگردد كه ايا دليل قطعى و جازم بر حجيتخبر واحد وجود دارد يا وجود ندارد؟ و سپس اين استاد، كلام خود را چنين ادامه داده است: چيزى كه مورد اتفاق و اجماع همه علما است، اين است كه خبر واحد از آنجا كه مفيد ظن شخصى، يا ظن نوعى است، اعتبار ندارد و حجت نيست. پس مساله مهم در بودن يا نبودن آن دليل قطعى است كه اگر باشد بايد ديد حدود دلالت آن تا كجاست؟ استاد مظفر در ادامه كلام گويد: كسانى كه حجيت آن را منكر هستند، چون سيد شريف مرتضى و پيروان او، از آن جهت انكار مىكنند كه منكر وجود آن دليل قطعى هستند، و كسانى كه خبر واحد را حجت مىدانند، چون شيخ طوسى و ساير علما تا زمان حاضر مدعى هستند كه دليل قطعى بر آن دارند. مشهور اصوليين همين را مىگويند و استاد مظفر كه دنبالهروانان است در بسيارى از مواضع جزء سوم اصولالفقه همين ادعا را تكرار مى كند و همچنين مدعى مى شود كه دليل بر حجيتخبر واحد، علم است. من از آنها مىپرسم: كدام علم؟ اين علم كه مورد ادعاى شما است از كجا امده؟ وچگونه است كه آن را سيد مرتضى و علماى بزرگو بسيارى كه پيروان او بوده اند و هستند، آن علم را نتوانسته اند ببينند و درك كنند؟ سيد مرتضى آن عالم متبحر كه استاد شيخ بوده و دست كمى از او نداشته و پيروان اين مكتب از قبيل ابنادريس، ابن زهره، ابوالصلاححلبى، قاضى ابن براج، طبرسى، و علماى بزرگحلب و ساير علما كه همه در علوم قرآن و حديث و فقه و اصول توانا و چالاك بودند چگونه است كه به آن علم نرسيدند و از آن سر در نياوردند و منكر آن شدند.
و از آنجا كه ادلهاى كه سيد و پيروان او و شيخ و پيروان او مرور كردهاند و از آنها علم را در آوردهاند يا در نياوردهاند همه آن ادله خوشبختانه در دست ما هم هست، بياييد بنشينيم و در آن ادله، تامل و پژوهشى داشته باشيم.
شيخ و طرفداران مىگويند آن آيات: (ايه نبا، آيه نفر، آيه كتمان، آيه ذكر و...)هستند. اين آيات در همه كتب اصولى مطرح هستند و بر حجيتخبر واحد بدآنها استناد شدهاست: چه در معالم، قوانين، رسائل و كفايه و بيش از همه جا در رسائل، شيخ به كيفيت استدلال به آنها خدشه وارد كرده و برخى از ايرادهاى قوى بر كيفيت استدلال به آيه را غير قابل دفع معرفى فرموده است.
حالا، ما از اشكالاتى كه مانند سد سكندر جلوى استدلال به آيات را گرفته اند بياييد چشمپوشى كنيم و با طرفداران استدلال هم اواز شويم و بگوييم آن آيات، ظهور در مطلوب آنان را دارد، و كيفيت استدلال به آنها بسيار خوب، و قوى و عالى است; خوب،اين چيزى را حل نمى كند. زيرا اين آيات فرضا ظهور در مطلوب دارند، به اصطلاح، ظاهر هستند، و ظواهر، خود، ظنى مىباشند، و شما چگونه مى توانيد اخبار ظنى را با آيات ظنى الظواهر اثبات كنيد. خود آن ظواهر چون ظنى هستند زير سوال هستند كه دليل بر حجيت آنها چيست؟ و همان اشكالى كه در امارات خبرى هست، در امارات كتابى نيز هست، والكلام، الكلام، هر دوشان به عقيده هر دو مكتب احتياج به دليل قطعى، محكم، يقينى و جزمى دارند. اينكه نشد، و چيزى را براى ما حل نكرد. اينك آيات را مىبوسيم و كنار مى گذاريم و به سراغ اخبار مى رويم، و با آن اخبار كه طبعا خبر واحد هستند وظنى، مى خواهيم حجيتخبر واحد را ثابت كنيم. آن اخبار داراى همان ماركى است كه بر روى ساير اخبار خورده، خبر متواتر كه نيستند، خبر متواترى در اين زمينه نداريم كه حجيتخبر واحد را اثبات كند. تازه ولو فرض كنيد خبر متواتر داشته باشيم، آن هم نمىتواند اعتبار خبر واحد را ثابت كند. زيرا خبر متواتر در اثر تواترى كه دارد تنها موجب علم به صدور آن مىشود. يعنى مسلما وقطعا آن خبر متواتر را امام (ع) فرموده است. ولى اين تواتر، در ظهور آن تغييرى ايجاد نمى كند، و خلاصه خبر متواتر مانند ظواهر كتاب مى شود كه گفتهايم «قطعى الصدور و ظنى الدلاله» هستند. يعنى دلالتخبر متواتر بر مؤداى آن دلالتى ظنى است. پس آن هم چون ظنى است نمىتواند ظن ديگرى را به حجيت ارتقاء دهد. پس اين هم هيچ.
«ذات نايافته از هستى بخش
كى تواند كه شود هستى بخش».
خب، ديگر به چه دليلى استناد كردهاند؟ اجماع، بياييد به سراغ اجماع برويم و در آن نيز بررسى كنيم. اولا در اينكه مراد از اجماع چيست، چه اختلافات دامنه دارى پيدا شده است: قول معصوم بايد در ميان چند نفر مثلا وجود داشته باشد، يا خود معصوم، يا اجماع اهل حل و عقد يا اجماع كافه علما و... در اينكه اصلا اجماع حجت است، يا حجت نيست، باز در ميان علما اختلاف و جنجال بر انگيخته است. حالا فرض كنيد در اجماع هيچاشكالى و ايرادى نباشد، هم ماهيت آن مشخص است و هم ممكن است تحقق پيدا كند و تحقق پيدا كرده است،هم علم به آن براى كسى كه در صدد تحصيل آن استحاصل مى شود، و هم حجت است. حالا اعتراض، اين است كه اين چگونه اجماعى است كه دو تن از دانشمندان كه در يك محل زندگى مىكردهاند و با توجه به اينكه گاه هر دو همدرس بوده و در حوزه درس استاد خود شيخ مفيد حضور داشته اند و با هم مراوده و مباحثه و رفت و امد داشته و از حال يكديگر با خبر بودهاند ، در عين حال در دو عقيده متناقض هر دو ادعاى اجماع كردهاند. سيد مىگويد: اجماع همه علما حاصل استبر اينكه خبر واحد حجت نيست، و شيخ مىگويد: اجماع حاصل استبر اينكه خبر واحد حجت است! اگر دو نفر مجتهد در زمان ما در دو نظر متخالف كه پيدا كرده اند ادعاى اجماع كنند، شما درباره آنان چگونه داورى خواهيد كرد. ايا جز اين است كه مىگوييد: اجماع آن دو از درجه اعتبار ساقط است؟ يا مثل شهيد ثانى مىشويد كه مىگويند رساله اى نوشته است درباره اجماعهاى ادعايى كه اصلى و واقعيتى نداشته اند. به هر حال در اينجا هم مثل آن دو مورد پيش، همه اشكالات و ايرادات بر اجماع را نديده و نشنيده و كان لم يكن مىگيريم، و اجماع سيد مرتضى و پيروان او را نديده و تحقق نيافته مى انگاريم و فقط فرضا اجماع شيخ طوسى را اجماعى درست و تحصيل شده و جامعشرايط تلقى مىكنيم. تازه مگر اجماع، دليلى است كه براى ما علم و قطع مى آورد؟ اجماع، مفيد علم نيست و از آن، علم به حكم پيدا نمىشود، پس ظنى است، و ظن در اجماع چگونه مى تواند ظنون خبرى و حجيت آن ظنون را ثابت كند؟ حالا برويم به سراغ بناى عقلا و طريقه عقلا كه از آن گاه به عرف و سنت عقلا و مرتكزات عقلى تعبير كرده اند و به آن نيز براى حجيتخبر واحد استناد شده است. عرف، يا سيره عقلا يا بناى عقلا هر چيزى است كه در ميان مردم متداول و رايج گردد و تقرر و ثبات پيدا كند و مردم پايبند آن باشند و بر وفق آن رفتار كنند; چه مسلمان باشند و چه متدين به اديان ديگر باشند و چه دينى نداشته باشند. خلاصه هر گاه چيزى در ميان عقلاى جوامع بشرى استقرار پيدا كند و طبع مردم آن را بپذيرد و به موجب آن رفتار كنند، چنين چيزى را عرف عقلا و بناى عقلا نامند.
اصوليين مشهور ادعا كرده اند كه عقلاى هر قوم و ملتى به خبر واحد اعتنا مىكنند و براى آن اعتبار قائل مىشوند، و چون شارع از آن جلوگيرى نكرده پس همين بناى عقلايى، خود دليل بر حجيتخبر واحد مىتواند باشد. به عبارت ديگر عرف مردم به خبر خبر دهندهاى كه ثقه و مورد اطمينان باشد عمل مىكنند، مىگوييم ولو اين خبر مشمول مرور زمان شده باشد و بيش از دوازده سيزده قرن از آن گذشته باشد و دستكارى شده باشد باز چنين عرفيتى در ميان مردم وجود دارد كه به چنين خبرى عمل كنند؟
دو نكته باقى ماند كه در جاى مناسب آنها فراموش شدند و اينك به خاطر اهميتى كه دارند خوب است درباره هر يك سخنى داشته باشيم: يكى جعلاصطلاح ظن نوعى است كه حضرات اصوليين آنجا كه ديدهاند از خبر واحد كه آن همه دخل و تصرفات در آن شده هيچظن شخصى فعلى به وجود نمىآيد، امدهاند و به ظن نوعى متوسل شده و گفتهاند: اماره يا خبر، اين شايستگى و صلاحيت را دارد كه براى اكثر مردم مفيد ظن گردد. بنابراين اگر براى يكى دو تا از مجتهدين موجب ظن نشود همان شايستگى كه آن را ظن نوعى مىنامند براى آن يكى دو نفر هم كافى است و نزد آنان هم اين خبر حجتخواهد بود. مىگوييم اساسا ظن نوعى ديگر چه صيغهاى است. اگر تحقق ظن، براى حجيتيك خبر شرط باشد بايد آن ظن كه صفتى است نفسانى از يك خبر در نفس مجتهد پيدا شود، و اگر شرط نيست كه بسيار بعيد بنظر مىرسد، ديگر چيزى جز همان خبر كار ساز نخواهد بود و به هرحال ظن نوعى مفهومى صحيح نمىتواند داشته باشد، و بر فرض هم داشته باشد، مىگوييم: خبر واحدى كه آن همه دخل و تصرفات و تحريفات ناروا دران شده استبراى هيچمجتهد مطلعى موجب هيچظنى نمىشود تا ظن نوعى تحقق يابد; مگر آنكه ظن عوامالناس را به جاى ظن فعلى مجتهد بگذارند و بر آن اثار ظن را بار كنند چرا كه عوامالناس كه از سرنوشت غمانگيز خبرها آگاهى ندارند، آنها را به منزله وحى منزل تلقى مىكنند و نه تنها ظن قوى به موداى آن خبرها پيدا مىكنند، كه حتى گاه علم هم به آنها خواهند داشت و به هرحال ظن نوعى بى معنى است و ظن يك مجتهد براى ديگرى منشااثر نخواهد بود.
مطلب ديگر اينكه بعضى از اصوليين و از جمله شيخ انصارى گفتهاند در مورد خبرهاى واحدى كه حجيتخبر واحد را بر عهده دارند، اگر چه آن خبرها در مناسبات مختلف و موضوعات مختلف صدور يافتهاند، ولى نسبتبه حجيتخبر كه مفاد همه آنهاست تواتر معنوى به هم رسيده است، و تواتر موجب علم به آن حجيت مىشود. گوييم اخبار مزبور آن چنان كثرت ندارند كه موجب تواتر معنوى گردند، به مانند تواتر معنوى درباره شجاعتحضرت على عليهالسلام و جود و سخاى حاتم طايى. اخوند خراسانى هم آن را نپذيرفته است.
دليل انسداد
ان ادله كه براى حجيتخبر واحد اقامه شده هيچيك براى ما علماور نيست، پس چه بايد كرد؟ مىگوييم آن راه، نتيجه مطلوب به دست نمىدهد. براى اينكه خودشان مىگويند به علم نياز داريم، و چنانكه در جريان اين مساله مهم قرار رفتيد هيچكدام از آن دليلها مفيد علم به حجيتخبر واحد نيست. پس راهش چيست و حجيت اخبار را چگونه مىتوان اثبات كرد؟ گوييم: دليل انسداد! دليل انسداد، بسيار قوى، فعال و كار ساز و مشكلگشاست. مقدماتى دارد كه ضرورت ندارد داشته باشد همان مقدمه نخست آن، مفيد و نتيجهبخش است و بحث چندانى را نمىطلبد. اصوليين قديم ما از قبيل صاحب معالمالدين و صاحب وافيه همان يك مقدمه را كافى و ثمر بخش مىشناسند كه مىگويد: ما از زمان حضور معصومين عليهم السلام بسى دور افتاده و فاصله گرفتهايم. از اين رو در اكثر مسائل فقهى براى ما دور افتادگان راهى به سوى علم، وجود ندارد و هر چه تلاش ما بيشتر شود نمىتوانيم قطع به احكام شرعى پيدا كنيم، تكليف بما لايطاق كه نداريم! وقتى علم نيست، چاره كار ظن است. ظن به احكام، در اين شرايط جاى علم را مىگيرد. چرا كه تكليف در هر حال، يك امر قطعى و غير قابل انكار است، و اين به مانند يك مساله رياضى، چون دو دو تا چهار تا ، براى ما روشن است. پس نمىتوان گفت و باور داشت كه وقتى علم نيست، پس تكليف نيست. تكليف، وجود دارد و چون علم نيست ظن به آن ما را بس است و خدا جز آن را از ما نمىخواهد. چرا كه حكمتبالغه او اين وضع را براى ما پيش آورده كه از دسترسى به معصوم، ما را محروم گردانيده است.
به هر حال دليل انسداد مىگويد: مجتهد از هر سببى، چه شرعى و چه عقلى، ظن به حكم پيدا مىكند و براى او و مقلدين جتخواهد بود، مگر آنكه جلوى ظنى را گرفته باشند و آن را چون قياس ممنوع كرده باشند. در آن روزگاران كه در حوزه قم درس مىخواندم و درس مىگفتم، استادى بود، خدايش بيامرزاد، كه به من درس انسداد مىداد و در ضمن آن مىگفت: انسدادى مىگويد: اگر تو از كلاغ پريدن و وسفند چريدن، ظن به حكمى شرعى پيدا كنى، بر تو حجت است! و اين مطالب را براى آن القا مىكردند كه دليل استوار انسداد را سست و موهون كنند.
گفتنى است كه علماى متاخر رضواناللهعليهم دليل انسداد را از جاده هموار و قابل عبور آن به مسيرى سنگلاخ و صعبالعبور در انداخته اند كه در اين نشيب و فرازها و گردنه و پرتگاهها كسى كمتر مىتواند از آن راه، خود را به مقصود برساند و اصل مطلب را آن گونه كه بايد و شايد درك كند و شما اگر خواستيد مىتوانيد آن پيچ و خمها و دست اندازها را در كتب آنان مطالعه كنيد.
علماى اهل سنت، چه قديم آنان و چه متاخرين، چون دواليبى، محمدابوزهره، محمدسلاممدكور و خضرى و خلاف براى شكوفايى و بارورى فقه سنت دليلى چون دليل انسداد دارند و نتيجه آن همان است كه دليل انسداد به ما مىدهد.
اهل سنت مىگويند، و گاهى بر گفته خود به اجماع نيز چنگمىزنند، كه نصوص و ادله دينى محدود هستند و پيشامدها و رخدادها كه به طور روزافزون در جامعه اتفاق مىافتند نامحدود هستند،و محدود چگونه مىتواند جوابگوى نامحدود باشد. اين همان حاصل دليل انسداد است. پس راه چيست، همان راه دليل انسداد، همان ظن به حكم از دليل عقلى و نقلى. به هرحال علماى بزرگما كه آنان را در چهار ديوارى مدرسههاى فيضيه و سيد و اخوند خراسانى زندانى كرده و راه آنان را به سوى جامعه بزرگاسلام بسته بودند، چون در فقه و اجتهاد خود نمىتوانستند راهى براى خود به سوى جامعه بگشايند، فقه خود را در بعد فردى كه طبعا فقهى محدود خواهد بود منحصر گردانيدند و در نتيجه فكر مىكردند كه همين اخبار كه در كتابها موجود ستبراى ما كفايت مىكنند. خوشبختانه آن دورههاى اختناق پايان يافته و زمانه فرق كرده و ما با جامعه بزرگى روبرو هستيم كه اسلام مىخواهد ان را اداره كند مى خواهد انقلاب آن را اداره كند. از شما مىپرسم ايا آن اخبار به تنهايى مىتوانند اداره كنند، اخبارى كه نصف مسائل را نگفتهاند و حق داشتهاند كه نگويند، و ما به آنان حق مىدهيم كه نگفته باشند چون در آن زمانها اين اتفاقات و مسائل نو نبودهاند و وقتى نبودهاند چه توقعى داريم كه همه آنها را بگويند البته به صورتهاى ديگر گفتهاند.
بارى بحث ما در زمينه سنتبه سوى خبر واحد كشيده شد، و خيلى دنباله پيدا كرد. نخستخبر واحد، يعنى دليل قطعى آن را كه مورد ادعا بود زير سوال برديم ولى راهش را هم به طور اجمال به شما نشان داديم با توجه به اينكه آنچه در اين فرصت كوتاه خدمتتان عرض مىكنم فهرستوار است و هر كدام كلى بحث و بررسى را مىطلبد.
بحث درباره سنتبود و به مناسبت رفتيم در خبر واحد و حالا بر مىگرديم بر سر سنت.
بحثى ديگر درباره سنت
معمولا خود سنت متاسفانه در دسترس ما نيست. در آغاز و تا حدود قرن پنجم، سنت عبارت بوده است از قول پيغمبر(ص) و فعل او و تقرير و امضاى او. حتى شيخ مفيد عليهالرحمة متوفى 413 در كتاب «التذكرة باصولالفقه» ( كه متاسفانه اصل اين كتاب به دست ما نرسيده و خلاصهاى از آن را ابوالفتح كراچكى در كتاب كنزالفوائد خود آورده است)مىگويد ادلة الاحكام ثلاثة: الكتاب، و السنة، و اقوال الائمة. يعنى ماخذ احكام، يكى قرآن است، و دو ديگر سنتيعنى سنت پيغمبر(ص) است و سه ديگر اقوال ائمه معصومين عليهمالسلام. در آن زمانها وقتى سنت را به طور مطلق مىگفتند مرادشان سنت پيغمبر(ص) بود. استاد مظفر گويد: بعدها در معنى سنت گستردگى داده شد به گونهاى كه از آن، سنت معصومين عليهمالسلام اراده شد. چرا كه اقوال ائمه عليهمالسلام ما مانند اقوال راويان و محدثان نيست، و چون نزد فقهاى اماميه(رض) ثابتشده كه قول هر معصوم عليهالسلام اهل بيت جارى مجراى قول پيغمبر صلىاللهعليهوآله است، و حجت است و واجبالاتباع، از اين رو اصطلاح سنت را آن گونه توسعه دادند كه شامل قول هر يك از معصومين عليهمالسلام يا فعل او يا تقرير او نيز بشود. (اصولالفقه مظفر چاپ دوم نجف ج2، ص61).
خوب اگر قول آنان در دست ما بود، براى ما ايدهال بود، خيلى چيزها براى ما حل بود اين همه دچار تشتت و اختلاف نمىشديم.
اما در مورد فعل معصوم عليهالسلام، علما مىگويند اگر با قرينهاى همراه نباشد دليل بر جواز فعل است، يا بفرماييد دليل بر عدم حرمت آن است. بيش از اين نمىتوان از فعل معصوم عليهالسلام استفاده كرد. يعنى از فعل او وجوب را نمىتوان استفاده كرد، مگر قرائنى دال بر وجوب در دست داشته باشيم. اينها بحث چندانى ندارد.
تقرير معصوم عليه السلام
اما درباره تقرير معصوم عليهالسلام، مشهور اصوليين مىگويند: هنگامى كه مكلف، فعلى را در حضور او و زير نظر او انجام داد، و معصوم عليهالسلام، لااقل در برابر آن فعل، سكوت كرد، اين سكوت، دليل رضا، تقرير، اقرار، و امضاى اوست. اغلب اين حضور و شهود و رويت معصوم عليهالسلام را در يك محدوده تنگو كوچكى ملاحظه مىكنند. يعنى مىگويند مراد همان جاست كه معصوم عليهالسلام، حضور فيزيكى دارد. مثلا در اين سالن سخنرانى كه اينك ما حضور داريم، بنده يا شما فعلى از افعال را انجام بدهيم و شخص معصوم عليهالسلام هم در اينجا حاضر و ناظر باشند و چيزى نگويند، اين امضاى معصوم عليهالسلام است كه فعل ما را تاييد و تقرير فرمودهاند و مىگويند: اين سكوت در اين محدوده، امضاى او و عدم ردع او محسوب مىشود. ولى بايد پرسيد: ايا محدوده علم معصوم عليهالسلام همين است كه در يك مجلسى حضور داشته باشند، و فقط احاطه علمى معصوم عليهالسلام، مثل ما در مثل اين محدوده خلاصه مىشود؟ اينجاست كه بايد پاى بحث امام خمينى بنشينيم. معظم له در كتاب رسالةالاجتهاد و التقليد (ص120130) در بحث تقليد از مجتهد كه از روايات، دليل قابل قبولى بر آن وجود ندارد و به حديث «من كان من الفقهاء» به خاطر ضعفش هيچكس تمسك نكرده است، به بناى عقلا استدلال فرمودهاند و سيره عقلا را بهترين، بلكه تنها دليل جواز تقليد بر شمردهاند و فرمودهاند: چنين سيرهاى در ميان عقلاى همه مردم دنيا از مذهبى و غير مذهبى، يعنى عقلا بما هم عقلا وجود دارد كه هر كس چيزى را نمىداند به دانا و خبير مراجعه مىكند و فرق نمىكند كه آن شخص، اسلامى باشد، مسيحى باشد، كنفسيوسى باشد، بودايى باشد. در ميان تمام عقلاى جهان يك چنين سنت و عرفى وجود دارد كه هر جاهلى به عالم رجوع مىكند.
اغلب اصوليين گفتهاند عرف در صورتى حجت و داراى اعتبار است كه به زمان معصوم عليهالسلام بپيوندد. يعنى عين اين عرف كه در زمان ما رايج استبايد ثابتشود كه در زمان معصوم عليهالسلام نيز رايج و متداول بوده و تا در مرئى و منظر معصوم عليهالسلام قرار گرفته باشد و معصوم آن را ردع و طرد نكرده باشد، و عرفهاى مختلفى كه پس از زمان معصومين عليهمالسلام تقرر يافته و پاگرفته باشد كه سابقه آن را نتوانيم تا زمان معصوم عليهالسلام دنبال كنيم از نظر اكثر فقها اعتبار و احترام و دليليت ندارد.
پيغمبر اكرم و ساير معصومين عليهمالسلام در زمان خودشان كه بيش از دوازده سيزده قرن از آن مىگذرد، از همان موقع به وضع فعلى ما و جوامع ما آگاهى داشتند، به دليل اينكه درباره اخرالزمان بسيار با ما سخن گفته و از وقايع ان دوره ما را آگاه ساختهاند كه در اخر الزمان چنين و چنان مىشود و دشمنان و شياطين چنين و چنان خواهند كرد. بسيارى از اين مسائل را امامان ما به ما گفتهاند. بنابراين، هر گاه اين بناهاى عقلايى و عرفهاى زمانهاى بعد تا روز قيامت كه در جامعهها استقرار پيدا مىكنند مورد رضا و تقرير معصوم عليهالسلام نبودند، بايد معصوم عليهالسلام در همان زمانحضور خود به ما گوشزد مىكرد و ما را از آنها بر حذر مىداشتند. مثلا به ما تذكر مى دادند كه اى مومنان! مواظب باشيد، سنتهايى در اخرالزمان پديد مىآيند كه چنين و چنان هستند. از آنها بايد احتراز كنيد، ولى چنين ردع و منع و انذارى وجود ندارد كه اگر داشتبه ما مى رسيد و آگاه مىشديم، و ما نديديم و نشنيديم كه اين سنتهاى رايج در ميان جامعه و از جمله سنت رجوع جاهل به عالم را جلوگيرى كرده باشند، پس همين امضا و تقرير آنان است در مورد عرفيت رجوع جاهل به عالم و تقليد از مجتهد (1) . اين يك نكته است در يك واقعه و نسبتبه يك عرف، ولى شخص پژوهشگر مىتواند از اين بيان و استدلال در خيلى جاها استفاده كند. يعنى ايشان فقط روى يك عرف كه در باب اجتهاد بدان نياز داشته اند بحث كردهاند و ان اينكه كسى كه حكم را نمىداند بايد از كسى كه مىداند بپرسد و از او پيروى و تقليد كند، و اشكال شده بود كه اين عرف در زمان معصومين عليهمالسلام نبوده، و ايشان با دليلى محكم و بيانى رسا گفتند: معصوم عليهالسلام در زمان خود اين احاطه را دارد كه اگر بخواهد مىتواند از عرف زمانهاى بعد در مورد اين مساله جلوگيرى كند. حالا ما اين مساله را تعميم مىدهيم و مى گوييم: روى همه عرفها و بناهاى عقلايى مىتوان اين توجيه را داشت. يعنى مىگوييم: اين عرفها و سنتهاى عقلايى كه اينك در جامعه ما و همه عقلا متداول است، از انواع بيع و شرى و اجاره و رهن و صلح و غيره اگر موجب رضايت معصوم نبودند، بايد در همان زمان كه امام وجود يا حضور داشت اين عرف هاى مربوط به اين زمانها را مورد ردع و منع قرار مىدادند، و جلويش را مىگرفتند ولى چون منع نكردهاند و جلويش را نگرفتهاند ما دستمان باز است و هر كدام را طبق عرف رايج انجام دهيم كار خلافى مرتكب نشده ايم، منتها بايد ثابتشود كه اين عرفها عرف عقلاست كه بر پايه مصالح فردى و اجتماعى و نيازهاى خودشان آنها را بوجود آورده اند و چون با منافع و مصالح شخصى و جمعى سازگار بوده ماندگار شده و در ميان جامعه پا گرفته و پايدار گرديده است. بهر حال ما مىتوانيم بدين گونه رضاى شارع و تقرير و امضاى او را به دستبياوريم، و اينها همه جزو تقرير معصوم عليهالسلام كه بخشى از سنت است قلمداد مىشوند.
چند نكته
1 اى كاش در حوزههاى علمى به دليل انسداد ارج بگذارند و آن را از جوانب مختلف مورد پژوهش قرار دهند، نه آنكه بگويند چون پنبهاش زده شده و مدتى است از درجه اعتبار ساقط شده است و ديگر وقتخود را در مورد آن تلف نمىكنيم و به سوى بحث ديگرى كه پس از انسداد قرار دارد روى مىاوريم. اين در حالى است كه آن بحث ديگر ثمره چندانى براى فقه در بر ندارد و دليل انسداد به فقه عزيز ما طراوت و شادابى مىبخشد و به خاطر نتيجه آن دليل كه حجيت مطلق ظن است، در شرايطى كه هيچراهى براى ما به سوى علم نيست، مىتوانيم در پرتو ظنون همه مسائل و نيازهاى خود را با كمك ادله عقلى و اخبار احاد كتب اربعه بر آورده ساخته و تامين كنيم.
2 مىگويند اخبار احاد كه دليل خاصى آنها را حجت كرده است همه نيازهاى ما را بر آورده مىسازد و حكم بيشتر آنها را به دست مىدهد و در اين صورت آن علم اجمالى كه به تكاليف داشتيم به وسيله اخبار احاد به علم تفصيلى و شكوك بدوى منحل مىشود و ديگر براى ما در راه اجراى اصول عمليه مانعى وجود نخواهد داشت. و از اين رو در بقيه مسائل كه در مورد آنها اخبارى وجود ندارد، به وسيله اصول، از قبيل برائت، استصحاب، تخيير و احتياط به حكم آنها يا به وظيفه خودمان پى خواهيم برد و ديگر چه نيازى به دليل انسداد هست؟ ما هم مىگوييم: شما اگر فرض كنيد كه دليل قاطع بر حجيت تمام اخبار كتب اربعه و غيره داشته باشيد و اگر فرض كنيد كه مجتهد به وسيله تمام آن خبرها احكام بسيارى را بيابد و به آنها فتوا دهد، باز هم آن علم اجمالى منحل نمىشود و باز هم شما نمىتوانيد به اصول عمليه روى بياوريد. چرا كه ما در دورهاى زندگى مىكنيم كه براى هر نهادى از نهادهاى سياسى و اجتماعى و غيره خودمان صدها و هزارها قانون و حكم لازم داريم كه چون اين نهادها و ادارهها در صدر اسلام وجود نداشتهاند از اخبار مربوط، قانونى را نمىتوانيم در اين راستا استنباط كنيم و كليات و اطلاقات كه احيانا در مواردى از كتاب و سنت وجود دارند اگر با ديده انصاف به آنها بپردازيد خواهيد ديد كه جوابگوى شما نيستند، پس متعلقات و موضوعات فاقد حكم و قانون بر روى دوش و بر سر ما تل انبار شده و راه چاره را به روى ما بستهاند. يكى از دانشمندان از باب مثال مىگفت: در دنياى متمدن راجع به قوانين و مقررات مربوط به مخابرات و پست دو جلد كتاب قانون، مشتمل بر صدها حكم و قانون و مقررات وجود دارد، شما چگونه مىتوانيد از اين اخبار احاد به اين خواسته جامعه خود جامه عمل بپوشانيد. احكام اقتصادى، احكام درياها، احكام فلات، احكام سياست و سياستمدارى، احكام جرائمى كه در درياها و در سرزمينهاى ديگران و در جو بالاى زمين ارتكاب مىشوند و ... همه اينها براى جامعه ما لازم هستند و فوريت دارند. ايا جواب آنها را در كجا مىتوانيد بيابيد، در خبرهاى واحد يا در اصلهاى علمى؟
پس با وجود نياز مبرم به اين همه احكام و قوانين كه ما را در دريايى بيكرانى غوطهور مىسازند، چگونه مىتوان ادعا كرد كه علم اجمالى به آن احكام به علم تفصيلى يا علمى تفصيلى و شكهاى بدوى كه مجراى اصول عمليهاند منحل گرديده است. بنابراين علاوه بر اخبار احاد كه داريم، بايد دست نياز به سوى دليل انسداد نيز دراز كنيم و براى آن ارج و بها قائل شويم و در سايه آن كه ظن مطلق را به ما ارزانى مىدارد بتوانيم از دليل عقلى، از مصلحتها و مفسدها كه همواره ملاك تشريع احكام اسلامى بودهاند بهرههاى كافى بر گيريم تا ديگر به ما نگويند كه كارى از دليل عقل و مصالح مرسله ساخته نيست. زيرا ما بايد علم به ملاكهاى حسن و مصلحت، يا قبح و مفسده پيدا كنيم،
«و ان الظن لا يغنى من الحق شيئا».
3 اين اصل تاسيس شيخ انصارى رضوان اللهعليه كه عبارت است از حرمت تعبد به ظن و حرمت عمل به ظن، اگر در شرايط انفتاح باب علم باشد، قابل قبول و بسيار جالب و عالى است و صددرصد تاييد مىشود، ولى اگر در شرايطى است كه ما راه به علم نداريم و هرچه تلاش كنيم از ديدار علم و قطع بىبهرهايم، در اين شرايط اگر باز بگوييد: اصل حرمت عمل به ظن است فكر نمى كنم در اين باور مرتكب خطا نشده باشيد. آن آيات هم كه ما را از پيروى ظنون جلوگيرى مىكند، به نظر قاصر حقير در شرايطى است كه بتوانيم با استفراغ وسع، خود را به علم و يقين برسانيم، و گرنه علم كه نيست، اگر ظن هم نباشد، احتياط هم كه نمىشود. زيرا تمام عمر و اوقات ما را اشغال مىكند و جامعه را دچار گسيختگى و پريشانى و اضمحلال مى سازد. نمىدانم ديگر چه خاكى بايد به سر ريخت و چه چارهاى بايد داشت و چه فكرى بايد بر داشت؟
4 اگر نيك بينديشيد، هيچفرقى و كوچكترين تفاوتى ميان دليل عقل ما شيعه، و دليل مصالح مرسله اهل سنت وجود ندارد و هر دو از يك ابشخور اب مىاشامند و از يك پستان شير مىمكند. اگر نيك دقت كنيد، حسن و قبح كه در دليل عقلى ما مطرح است، عين مصلحت و مفسده اى است كه در دليل آنان مطرح مىشود و مىتوانيم اين دو متساوى را با دو قضيه متساوى كه صادق هستند بيان كنيم. به اين صورت: كل حسن، مصلحة، و كل قبح مفسدة. و نيز: كل مصلحة حسن، و كل مفسدة قبح. من در روزگارى كه انفتاحى بودم و باب علم را به سوى خود چهار طاق گشوده مىپنداشتم، در كتاب مبادى فقه و اصول دليل عقل را كه به ما علم نمىداد و جزمبه ملازمه نمىبخشيد، سخت كوبيدم و بر آن خردهها گرفتم، ولى اينك كه به فضل الهى و در پرتو تجديد نظر در ماخذ و مطالعه در نيازهاى بسيار زياد اجتماعى كه هنوز در صدد يافتن حكم آنها هستند و به آنها نرسيدهاند، انسدادى شده وبه ظن سختباور پيدا كردهام، دليل عقلى و مصالح مرسله را دليلى متقن و قابل قبول همه عقلا و انديشمندان مىدانم و حقا ظن نيرومندى از آن به دست مىآيد.
5 از نظر انسدادىها مجلس شوراى ملى كه قوانين جديد وضع مىكند، و مجمع تشخيص مصلحت كه بسيارى از قوانين را بر پايه مصلحت تاييد و اماده تصويب مىسازد، كاملا مشروع، قانونى، عالى، مترقى و كارساز و مشكلگشا هستند، ولى آنان كه جز به ظن خاص به هيچظنى عقيده ندارند، در برابر اين قبيل نهادها چه موضعى خواهند داشت؟ و با توجه به اينكه ظنون ناشى از صلحتبراى آنان فاقد ارزش هستند، حجيت و اعتبار ندارند.
6 همه مىدانيد كه جامعهشناسان، چه مسلمان باشند، چون ابنخلدون، و چه نباشند، چون دوركيم، از قديمالايام، جامعه را پديدهاى پويا و متحول توصيف كردهاند كه شتابان به پيش مىتازد. نهادهاى اجتماعى هر گاه در پويايى و جنبش بتوانند پا به پاى جامعه و دوش به دوش آن پيش بروند، زنده و پاينده خواهند ماند، و هر نهادى كه حركت و پويش را از دستبدهد و بين خود و جامعه، شكاف و فاصله به وجود آورد، محكوم به مرگو نيستى خواهد گرديد. اين يكى از قوانين مسلم و استوار علمالاجتماع است كه هيچجامعهشناسى كوچكترين ترديدى نمىتواند در آن داشته باشد، و شما خود به راىالعين، اين جنب و جوش را در ميان جامعه به خوبى و روشنى احساس كردهايد. دين اگر چه متكى بر وحى الهى است، و ساخته دست انسان نيست، ولى در عين حال نهادى است اجتماعى كه براى رهبرى و سرورى جامعه فرو فرستاده شده است. اين دين خدا اگر داراى نيروى جهش و جنبش باشد و بتواند در پرتو پويايى، هماهنگى و همسويى خود را با جامعه متحول حفظ كند، باقى و برقرار خواهد ماند، وگرنه باور نكنيد كه اگر در جايى، متوقف و بىحركتبماند بتواند در ميان جامعه به زندگى خود ادامه دهد و به رتق و فتق مسائل جامعه و مردم بپردازد.
7 آنچه گفته شد با ابديت، پايندگى، و جاودانگى اسلام منافات ندارد و اين حق است و حقيقت كه «حلال محمد حلال الى يوم القيامة، و حرامه حرام الى يوم القيامة».همه بر همين باوريم و پويايى، هرگز كوچكترين خدشهاى بر حديث مزبور وارد نمىسازد و جا دارد كه اين نكته مورد بررسى قرار گيرد.
در بحث ديگر همگى بياييد اقسام احكام اسلام را به بررسى بنشينيم.
8 احكام، در قلمرو قانونگذارى شرع و عقل وثبات يا پويايى آنها:
اين عصاره بحث و بررسى اينجانب است كه در اين مجلس محترم به عرض مىرسانم و خوب است كه صاحبنظران به دقت در آن امعاننظر داشته باشند كه كليد فهم بسيارى از مباحث فقهى قلمداد مىگردد. هر پژوهنده كاوشگرى كه با ماخذ احكام اسلامى و مباحث فقهى و كلامى سر و كار و در آنها كند و كاوى داشته باشد به خوبى و روشنى در مىيابد كه چهار قسم حكم اعم از عقلى و نقلى درنصوص اسلامى ديده مىشوند:
1 قسم نخست، احكام اصول عقائد است. همه مىدانند كه اصول عقائد در قلمرو حكم عقلى قرار دارد و بايد در پرتو عقل و دليل عقلى به تحصيل آنها همت گماشت، و شرع مقدس مستقيما و از آغاز نمىتواند درباره آنها حكمى صادر كند به دور و برخى توالى باطل منجر مىگردد و اگر مىبينيم كه قرآن و سنت درباره خداى آفريدگار و يگانگى و ساير ويژگىهاى او و ساير اصول، اظهار نظر كرده، حكمهايى صادر فرمودهاند بدون شك، احكام ارشادى (نه مولوى) هستند كه ما را به سوى تعقل و تفكر و بهرهگيرى از عقل و ادله عقلى فرا مىخوانند.
عقيده و ايمان به اصول عقائد از توحيد و نبوت و معاد كه اصول دين ناميده مى شوند و عدل و امامت كه اصول مذهب خوانده شدهاند، ايمان به همه آنها بر همه لازم و واجب است. اين احكام همواره ثابت و لايتغير خواهند ماند و هرگز دستخوش دگرگونى نخواهند گرديد، چرا كه درباره حقايقى است كه همواره كامل، ثابت و غير قابل تحول و تكامل هستند.
2 قسم دوم، احكام فروع دين هستند، از نماز و روزه و زكات و حج و غيره كه احكام تعبدى و عباديات اسلام ناميده شدهاند، و تعبد و التزام به آنها بر همه لازم است.
اين احكام نيز مانند احكام اصول عقائد ثابت و پا بر جا هستند و كسى حق ندارد كوچكترين تغير و تبدلى در آنها بوجود آورد و هر گاه كسى منكر يكى از ضروريات آن و اين احكام گردد كه مستلزم انكار و تكذيب باشد محكوم به ارتداد خواهد گرديد و عواقب وحشتناكى در انتظار او خواهد بود.
3 قسم سوم، احكام اخلاقى هستند كه در قرآن و سنت درباره آنها فراوان سخن رفته و همه مسلمين به التزام به آنها توصيه شدهاند.
اين قسم از احكام پس از اصول و فروعدين به قدرى حائز اهميت است كه پيغمبر اكرم صلواتالله عليه و علىاله مىفرمايد: هدف از بعثت من تكميل مبانى اخلاقى است;
«بعثت لاتمم مكارم الاخلاق».
اين سه قسم هرگز دستخوش تحرك وتحول و تغير و تبدل نمىشوند و ثابت و محكم و لازم و پا بر جا هستند و بهمان حكم نخستين خود باقى و ماندگار و مستدام خواهند بود.
اين سه نوع از احكام، ماهيت اسلام و حقيقت دين را تشكيل مىدهند و حديثشريف: «حلال محمد حلال الى يومالقيامة» الخ ناظر به اين احكام است.
4 قسم چهارم، احكام عادى و عرفى و عقلايى مىباشند كه قبل از اسلام و از روزى كه مردم براى خود جامعه و جمعيت تشكيل دادند وجود داشتهاند و همواره در سير تحول جوامع بشرى بصورتى متحول و پويا وجود خواهند داشت و هرگز شارع مقدس درباره آنها احكام مولوى ندارد و هر گاه در اين زمينه احكامى از طرف شارع امده باشند و دستوراتى صادر شده باشد ارشادى هستند كه ما را به حكم عقل راهنمايى مىكنند. احكام مسائلى از قبيل خريد و فروش، مصالحه و مضاربه، مزارعه و مساقات و خلاصه همه معاملات و مبادلات كه عرفيات مردم هستند جزو اين دسته از احكام يعنى احكام عادى و عرفى شمرده مىشوند. اسلام درباره آنها چيزى نياورده و پيغمبر صلىاللهعليهوآله در اين زمينه حكمى مولوى صادر نفرموده است او موظف بود بر همه اين بناءات عقلا مراقبت داشته باشد و هر گاه در موردى از آنها خللى وجود داشته باشد جلوش را بگيرد مثلا فرمود:
«احل الله البيع و حرم الربا»
يعنى خدا اين بيع و معاملات رائج را روا مىشمارد ولى ربا در آنها نبايد باشد. الف و لام «البيع» و «الربا» الف و لام عهد است و اشاره دارد به همان خريد و فروشهاى رايج در ميان مردم آن زمان، يا رباهايى كه متداول بودهاند خلاصه همه عرفيات را مىپذيرفت و هرگاه در جايى اشكالى وجود داشت گوشزد مىكرد و ردع و منع مىفرمود مثلا فرمود: «لكلقوم نكاح» همه نكاحهاى همه اقوام را مىپذيرفت، نكاح يهودى، مسيحى، زردشتى همه را قبول داشت ولى وقتى مشاهده كرد كه بعضى از مردم جاهليتبيش از چهار زن دائمى در اختيار دارند آن را نپذيرفت. گويند كسى از آن مردم حضور پيامبر اكرم(ص) شرفياب شد و گفت: من داراى هشت زن هستم چه كنم؟ فرمود:« امسك اربعهن و دع سائرهن» چهار زن را براى خود نگه دار و بقيه را رها كن. و در عين اينكه نكاح همه اقوام را تقرير و امضا فرمود ولى نكاح شغار و نكاح جمع ميان اختين را ردع وقدغن فرمود و اظهار كرد كه اين قسم نكاح را قبول ندارم.
اين همه عرفياتى كه در زمان ما نيز متداول است طبق نظرى كه اظهار داشتم در مرئى و منظر معصوم عليهالسلام قرار دارد و منع و ردعى از آنها نشده و بنابراين همه آنها براى ما معتبر و محترم و حجت استبنابراين چرا بگوييم مثلا بيع كالى به كالى باطل و نادرست است. امروزه همه دولتها و اكثر بازرگانان و از جمله دول و تجار مسلمان با ساير كشورها معاملات كالى به كالى و ذمه به ذمه انجام مى دهند.
شما كه در اقتصاد و سياست وارد هستيد بهتر مىدانيد كه كشورهاى اسلامى با كشورهاى خارجى چگونه معاملات و روابط تجارى و اقتصادى دارند اكثر صادرات و واردات آنها معاملات نسيه به نسيه يعنى كالى به كالى است; مثلا كشورى ده كشتى به كشور ديگر سفارش مىدهد كه براى آن بسازد يا 50 هواپيما، و هشتاد تانك، نه كشتىها و نه هواپيما و نه تانكها حاضر و اماده تحويل هستند، و از طرف خريدار بها و پول آنها نيز حاضر نيست. اين گونه معاملات دارند انجام مىشوند. قراردادها قرص و محكم با همه قيود و شروط بسته مى شوند و به امضاى طرفين مىرسند و در اين قبيل معاملات نه غررى وجود دارد و نه ربايى كه موجب بطلان گردد پس چرا درست نباشند؟
گاه معاملات بينالمللى به مانند معاملات سلف و سلم است ولى در عين حال، سلفى اسلامى نيست. معامله سلفى يعنى پيش فروش كردن كه شما بايد چون خريدار هستيد نقدا همه بها و ثمن را فىالمجلس به فروشنده بدهيد و فروشنده بگويد كالاى خريدارى شما را مثلا كشتى يا هواپيما را در راس يك سال به شما تحويل مى دهم. معاملات بين المللى سلفى هم نيست زيرا معمولا در مجلس معامله همه بهاى كالا پرداخته نمى شود. در عين حال وقتى همه عقلا چنين معاملاتى را روا مىشمارند و انجام مى دهند و حتى در كشورهاى اسلامى انجام مىپذيرد و از اين بابت ضرر و غررى هم به هيچيك از طرفين وارد نمى شود چرا بايد در فقهمان بگوييم: معامله وبيع كالى به كالى باطل است و فاسد؟ اينجا است كه مىگويم بايد رفرمى در مسائل فقهى ايجاد شود كه بر طبق عرف رايج در ميان خودمان باشد برخى مسائل فقهى بايد زير و رو شوند، چيزهائى كه به درد جامعه نمى خورند بايد از آن بر كنار گذارده شوند. تا فقه رونق و شادابى خود را بار ديگر به دست آورد كه بتواند جامعه را بار ديگر رهبرى كند. فقه ما ناقص نيست، فهم ما احيانا ناقص است
هر چه هست از قامت ناساز ناموزون ما است
ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست
فقه را دريابيد كه فاصلهاى هولناك با جامعه پيدا كرده است. فقه را از ميان كتابها به ميان جامعه ببريد يعنى آن را به گونهاى بسازيد و بپردازيد كه بدرد جامعه ها بخورد نه آنكه به فقه شما مارك كهنگى و فرسودگى زده شود و ان را به عنوان تاريخ فقه نه فقه نام ببرند. من آنچه را كه درباره فقه شنيدهام براى شما نقل كردم كه شما را به فكر تجديد نظر و اصلاح آن ترغيب كنم.
بهرحال فقه مانند خود اسلام جاودانه است و بايد مشتمل بر عناصرى گردد كه جاودانگى آن را بيمه كند عناصرى از ادله عقلى و بناءات عقلايى.
نبايد فراموش كنيم كه دست تعصب و جهل در ميان احكام پيشرفته فقه و قوانين مترقى و ممتاز آن فتواهاى نادر و عجيبى را تحميل كرده است كه فقه ما و وحيويت آن را زير سوال گذاشته است. از اين رو تجديد نظر در كتابهاى فقهى مورد نياز بويژه آنها كه تدريس مىشوند لازم به نظر مىرسد. فقه ما اگر از آن فتواها زدوده و پيراسته گردد، پيشرفتهترين قوانين مدرن جهانى است. كاش اين كتابهاى كهنه فقه دگرگون شوند، به اين معنى كه مسائل كهنهاى كه اينك در جامعهها منسوخ شده، مانند عبيد و اماء از ميان مسائل فقه بيرون ريخته شوند و وضع چاپ و ترتيب و تبويب آنها امروزى شود، و به نگاشتن فهرستهاى گوناگونى براى آنها مبادرت شود. به هرحال ما بايد بپذيريم كه نويسندگان آن كتابهاى فقهى به غيب آگاهى نداشته و از خطا و اشتباه مصون نبودهاند. بناهاى عقلا و عرفيات جامعه از چنان قدرتى برخودار است كه به منزله طبيعت ثانوى انسان در امده است. جنگبا عرف عقلا بر خلاف عقل و شرع است، و جز شكست و ناكامى فرجامى ندارد.
ارى عرفى كه معقول و منطقى باشد، هرگاه با آن معارضه و مبارزه شود، پيروزى به دنبال نخواهد داشت. براى آنكه اين نكته بر همگان روشن گردد از ذكر يك مثال ناگزيريم.
شما مىبينيد كه در همه عرفهاى عقلا،چه قديم وچه جديد، اكثر معاملات و خريد و فروشها به صورت دادوستد، بدون اجراى صيغه ايجاب و قبول و حتى بىتكلم به لفظى برگزار مىشود. حضرات فقهاى پيشين قرنها در كتاب هاى فقهى خود از شرايع و لمعه و غيره در برابر اين عرف شايع جبههگيرى وصفارايى كرده و گفتهاند: اين معاملات معاطاتى، و خريد و فروشها كه در ميان مردم متداول است، به فتواى ما خريد و فروش و معامله نيست، و موجب نقل و انتقال ثمن و مثمن نمى شود. يعنى كالا به خريدار منتقل نشده و پول آن به ملكيت فروشنده در نيامده است، و طبعا هيچيك از آن دو، چيزى نفروخته و چيزى نخريده است و نمىتوان آن دو را بايع و مشترى دانست، بلكه به فتواى ما هر يك از آن دو، مال خود را با حفظ مالكيتخود در اختيار طرف ديگر قرار داده، و فقط استفاده از آن را و تصرف در آن را براى ديگرى مباح گردانيده است. چيزى كه مصداق روشن اين عبارت خودشان است كه مىگويند: «ما قصد لم يقع، و ما وقع لم يقصد!» آن دو نفر قصد بيع كرده و خريدهاند و فروختهاند، شما مىگوييد نخريده اند و نفروختهاند، بلكه تصرف در كالا و بها را براى يكديگر مباح گردانيده اند، چيزى كه روح آن دو از آن خبر ندارد تا چه رسد كه قصد آن كرده يا نكرده باشند.
از شما مىپرسم ايا اين فتوا كامياب شد؟ و اين جبههگيرى در برابر عرف به نتيجه رسيد؟ ما مىبينيم فتواى مزبور هرگز از اقبال و استقبال هيچكس بهرهمند نگرديد. هر كس حتى در زمان خود آن فقهاى بزرگو استوانههاى علم و فضيلت، چون محقق و علامه و شهيدين، معاطات را آنچنان كه در عرف متداول بود انجام مىداد و آن را مملك و متملك و موجب نقل و انتقال مىدانست و هر يك از فروشنده و خريدار در پرتو معاطات، مال خود را به ديگرى منتقل مى كرد و آن را يك بيع و شراى تمام عيار مى دانست! در اين جنگ،شكست نصيب چه كسانى گرديد؟ بماند! ولى به هرحال پس از قرنها فقها از آن فتوا عدول كردند و دادوستد معاطاتى را به رسميتشناخته و به امضاى خود موشح فرمودند.همين سرنوشت نيز دير يا زود براى ساير بيعهايى كه آن را باطل مى دانند رقم خواهد خورد و سرانجام جامعه اسلامى خواهد ديد و شنيد كه كالى به كالىها و مشابه آنها همه تاييد و تصويب و امضا شدهاند. سخن اين است كه چرا بايد فقه ما به جاى فعاليت و رهبرى داشتن براى جامعه، متاثر از جامعه باشد. اين شيوه كار، فقه پربار ما را به كدام ديار سوق خواهد داد، و چه آيندهاى را براى آن در برابر ديدگان ما ترسيم خواهد نمود. خدا نكند عزيزى خوار گردد و فرمانروايى كه روزى بر اريكه قدرت تكيه داشت، از كار بىكار شود كه تحمل اين مصيبتبسى دشوار است.
بگذاريد بگويم، اگر مجتهدى پيدا شود كه به جامعه و عرفيات مردم توجه نداشته باشد، و خوب و بد، و زيبا و زشت آن عرف را بر آورد و ارزشيابى نكند، مثل آن است كه در آن جامعه زندگى نمىكند و براى آن مردم فتوا نداده و با آنان ارتباط برقرار نكرده و با ايشان سخن نگفته است! مجتهد، نخستبايد جامعه را كه خود فردى از آن و متعلق به آن است ارزيابى كند و سپس با توجه به ماخذ احكام و اعراف و سنن عقلا كه در شمار تقريرات معصومين هستند و با عنايتبه نيازهاى مبرم جامعه، و مصالح و مفاسد عامه فتوا دهد و در اين صورت فتواى او جامعه را به پيشرفت وا مىدارد و مردم به سوى فتواى او هجوم مىبرند و عمل مىكنند.
پاورقيها:
1. ان الردع عن ارتكاز رجوع الجاهل الى العالم حتى فى ما نحن فيه كان لازما عليهم (اى على الائمة) لو كان غير مرضى و مع عدم الردع يكشف عن كونه مرضيا (رسالة الاجتهاد و التقليد125/).