WWW.Seraj.Ir
صفحه خانه نقشه سايت فونت فارسي درباره ما تماس با ما


تعداد مشاهده = 702
مشخصات مأخذشناختي

انديشه سياسي فارابي

محسن مهاجرنيا

«محسن مهاجر نيا» كتاب «انديشه سياسي فارابي» را در سه بخش و چهارده فصل تدوين و تنظيم كرده است.
«زندگي و زمانه فارابي» عنوان بخش اول را به خود اختصاص مي دهد.ابونصر محمد بن محمد طرخان فارابي در سال 339 هق كالبد خاكي در گهواره خاك كشيد و با توجه به عمر 80 ساله اش ، حدود سال 260 هق متولد شد.شمس الدين محمد شهروزي در «تاريخ الحكما» ابونصر فارابي را ايراني معرفي مي كند و پدر وي را سردار لشكري.
هنگامي كه فارابي وارد بغداد شد، خلافت عباسي دوره انحطاط خود را طي مي كرد.امام اين اختلاف نظر وجود دارد كه آيا وي ابتدا به بغداد رفت و از آنجا به حرّان يا به عكس.حرّان در آن دوره يكي از مراكز مهم علمي بود و همراه با اسكندريه، انطاكيه، رها، نصيبين، قنسرين، بغداد و مراكزي در ايران، در انتقال علوم يوناني و مناطق ديگر (عربي، سرياني، رومي و هندي) به سرزمينهاي اسلامي مدد مي رساندند.هنگامي كه فارابي به بغداد آمد بغداد نه تنها از نظر سياسي مركز يك امپراطوري قدرتمند جهاني بود كه از نظر علمي با داشتن كتابخانه اي معظم سر آمد بود.در همين شهر وي پايه هاي اقتدار علمي و فلسفي خود را بنياد نهاد.وي دومين فردي است - بعد از كندي - كه بر آثار افلاطون و ارسطو شرح و تحشيه نوشت و از آثار اين دو فيلسوف يوناني رمزگشايي كرد.
اشتهار ابونصر فارابي به «معلم ثاني» از همين جا نشست مي گرفت و ارسطو «معلم اول» است.
تبحر فارابي به ويژه در گشودن گره هاي غامض آثار اين دو فيلسوف بزرگ سبب شد كه عده اي بر اين رأي پاي فشارند كه وي نكته تازه اي نياورده و مقلد افلاطون اشراقي و مُثُلي مسلك و ارسطوي مشايي روش و طبيعي مسلك بوده است و مي افزايند كه آثار تأليفي وي نيز متأثر از نوافلاطونيان دوره مسيحيت قرون وسطاست.
امانويسنده در صفحه 87 اين كتاب از فارابي نقل مي كند: «ليس اقتضاء ارسطو طاليس في شرح ما كتبه من القوانين ان تستعمل عبارته و امثله باعيانها حتي يكون اقتضاو نا اياه و علي حسب الظاهر من فعله فان ذلك من فعل من هو غبي» خلاصه كلام اين كه فارابي منكر تقليد تمام عيار حتي در عبارت و امثله از آنهاست و معتقد است كه «اين رفتار، شايسته افراد كودن است.آن چه ما از ارسطو اخذ كرده ايم، غرض و مقصود او در قواعد و قوانين كلي است.»
البته همين نقل و قول نمي تواند نافي اين قضيه باشد كه بنياد و ذات تفكر فارابي از ارسطو و افلاطون است اما با نبوغ خويش آن را دگرگون كرد و با فرهنگ اسلامي در آميخت و «فلسفه اسلامي» را بنياد نهاد و البته كه مؤسس يك بناي بزرگي مانند «فلسفه اسلامي» بدون نوآوري و خلاقيت و ابتكار در كارش نيست.
اما مؤلف محترم براي مستند كردن انديشه فارابي مبني بر اين كه وي مقلد نيست، بلكه نوآور است، فهرستي از نوآوريهاي وي را همراه با شرح كوتاهي در هر مورد از ص 80 تا ص 83 مي آورد: تأسيس فلسفه اسلامي، مصالحه ميان فلسفه و دين، جمع بين فلسفه افلاطون و ارسطو، فارابي كتابي به نام «الجمع بين رأي الحكيمين» را نوشت تا بگويد اين دو فيلسوف با هم نزاعي ندارند.به اين عبارت از همين كتاب فارابي كه در ص 81 «انديشه سياسي فارابي» آمده توجه كنيد: چون ديدم اكثر علماء زمان ما درباره حدوث و قدم عالم نزاع دارند و مدعي هستند كه بين حكيمين، افلاطون و ارسطو، درباره اثبات مبدع اول و در وجود اسباب آن و در امر نفس و عقل در مجازات بر اعمال خير و شر در بسياري از امور مدني، اخلاقي و منطقي اختلاف وجود دارد، لذا تصميم گرفتم در اين كتاب، بين آراي آن جمع نمايم.»
علت فاعلي (فارابي در بحث وجود و ماهيت براي نخستين بار، علت فاعلي را بر خدا منطبق كرده است و حقيقت و غايت فلسفه را نه فقط كشف جهان، به تعبير يونانيان، بلكه معرفت به خدا به تفسير اسلامي آن ديده است.) نظريه تطور عقل، انطباق انسان كامل بر فيلسوف و امام و رئيس اول، ممكن الوجود و واجب الوجود (به ترتيب به جاي حادث قديم)، منطق صوري، احكام نجومي (در اين باره «ما يصح و ما لا يصح من احكام النجوم» را نوشت و با تفكر تأثير نجوم بر سرنوشت بشر به مخالف برخاست) مضادات مدينه فاضله و نظام رهبري.
در بخش دوم ذيل «اصول و مباني فلسفه سياسي فارابي»
روش شناسي، معرفت شناسي، هستي شناسي و غايت شناسي فارابي تشريح مي شود.اين بخش بخوبي نشان مي دهد كه ابونصر فارابي داراي سامانه دقيق و منتظم فكري بوده و از متدولوژي محققانه با بافت منطقي و فلسفي عالمانه بهره مي گرفته است، اين كه «كندي» وي را در حد متكلم پايين مي آورد، منصفانه نيست.
در فصل روش شناسي بيان مي شود كه «فارابي روش ورود به مباحث فكري را به دو صورت بيان كرده است: يكي روش صعودي و ديگري روش نزولي كه به تناسب موضوعات، از آن ها بهره مي گيرد.
در ما بعد الطبيعه، روش نزولي، يعني از علت به معلول و از واحد به كثرت را به كار گرفته است و به عبارت ديگر همه موجودات از واجب تعالي نشأت مي گيرند و فيض الهي به عقل اول و دوم تا عقل دهم، كه عقل فعال ناميده مي شود، سريان مي يابد و از طريق آن، فيوضات به نفس و صورت و ماده نخستين و عناصر اربعه تنزل مي كند.
در مقوله نبوت نيز از همين روش بهره مي گيرد، زيرا معتقد است رسول و نبي از طرف خداوند مأموريت دارد رسالت الهي را به مردم برساند.بنابراين از مبدأ فيض شروع مي شود و به عالم خاك مي رسد، اما در قضاياي انساني و اجتماعات مدني، معلم ثاني از روش صعودي استفاده مي كند; يعني از هيولي آغاز مي كند و به معدنيات و نباتات و حيوانات تا به اشرف موجودات مادون قمر يعني انسان مي رسد و در اجتماعات از فرد آغاز مي كند و به خانواده و كوي و محله و ده و مدينه و امت و در نهايت به دولت جهاني «معموره ارض» مي رسد.از نظر كيفي، از مدينه فاضله و مجتمع فاضله به خير و كمال و سعادت حقيقي نائل مي شود و به عبارت ديگر، از جزئي به كلي و از ارضي به سماوي و از حسي به عقلي مي رسد و در انسان شناسي از مباحث قواي حس ظاهري به قواي باطني و به ادراكات عقلي و از آن جا به سعادت مي رسد» (ص 88 و 89).
وي علوم را به نظري، اخلاقي و عملي تقسيم مي كند و صنايع و علوم عملي را به صنايعي كه در مدينه كاربرد دارند (طبابت، تجارت و كشاورزي) و صنايع عملي كه انسان آنها را در سير و سلوك و اخلاقيات به كار مي برد.وي در يك تقسيم كلي، علوم و صناعات را به جهت مقاصد و غايتشان به صنايعي كه غايتشان لذت است، صنايعي كه غايتشان منفعت است و صنايعي كه غايتشان زيبايي است (مثل حكمت و فلسفه) تجزيه و حكمت و فلسفه را نيز به اجزاي خاص تقسيم مي كند.
فارابي تمام علوم را هم شأن نمي داند بلكه از نظر شأنيت و فضيلت، علوم و صناعات را به سه درجه رده بندي مي كند; فضيت يك علم و بر علم ديگر يا به تشرف موضوع است يا به استقصاي براهين يا به علت بهره بسياري است كه در آن وجود دارد.طبق اين معيار وي علم الهي و علم نجوم را در رده اول قرار مي دهد و با معيار دوم از جمله علم هندسه قرار مي گيرد و علوم شرقي و علم مدني، فلسفه و منطق و علم لسان را با معيار سوم مي سنجد اما «علم الهي» را واجد تمام درجات سه گانه مي داند.
وي پس از نظام بخشيدن به مراتب علوم به تدوين «احصاء العلوم» مي نشيند و دانشنامه بزرگ علمي را اول بار پديد مي آورد و در آن بيش از بيست علم معروف زمان را جمع آوري و در موضوعها و اغراض آنها بحث مي كند و سرانجام همه را پنج بخش مي كند: در علم لسان و اجزاي آن، در علم منطق و اجزاي آن، در علوم تعاليم (علم عدد، هندسه، مناظر، حيل و ...)، در علم طبيعي و اجزاي آن و در علم مدني و اجزاي آن و در علم فقه و علم كلام.
فارابي در معرفت شناسي، حواس ظاهري و باطني را به عنوان منابع معرفت مي پذيرد و بر منابع و ابزار حسي مانند استقرا و تجربه و مشاهده تأكيد جدي مي كند و در همان حال به افكار فطري و اشراقي و عقلي نيز توجه لازم دارد و جايگاه هر يك را مي شناسد: «محسوس از آن حيث كه محسوس است، شأنيت تعقل ندارد، همان طور كه معقول از حيث معقوليتش شأنيت حس كردن ندارد.» (ص101)
و در جايگاه عرفان و اشراق نيز باور دارد كه اگر آدمي از تمام مظاهر مادي و حسي مجرد شد، خود را در ملكوت مي بيند: «فتري مالا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علي قلب بشر» يعني چيزهايي را در آن جا مي بيند كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و بر هيچ قلبي خطور نكرده است.
با اين اعتقاد، فارابي توانست تلفيقي از مكتب افلاطون و ارسطو را به وجود آورد.
در ادامه نويسنده زواياي معرفت حسي و عقلي فارابي را بررسي و انواع حواس و عقول را از ديدگاه اين فيلسوف و دانشمند معرفي مي كند.
در فصل هستي شناسي (ص 129) وجود و مراتب هستي تبيين و در آن بيان مي شود كه جهان در فلسفه فارابي به دو بخش «مافوق قمر» و «مادون قمر» تقسيم مي شود.عالم مافوق قمر، مركب از افلاكي است كروي شكل در داخل هم، هشت فلك بر گرد زمين وجود دارد (هيئت بطلميوس) و فارابي فلك نهمي بر آن افزود.
وي در وراي محرك اول - خداوند - ده عقل را مطرح كرد، كه تا عقل نهم، هر يك مدبر فلكي است و عقل دهم كه «عقل فعال» است به عالم مادون قمر مي پردازد و نقش آن سامان دادن به عالم كون وفساد است و به طور كلي در هستي شناسي و مراتب آن در عالم مادون قمر نيز سلسله مراتب وجود، در سير صعودي از هيولي و ماده نخستين تا اشرف موجودات، يعني انسان تبيين مي شود، مثل آن چه در عالم مافوق قمر تشريح كرد.
نويسنده معتقد است كه نقطه تلاقي دو سلسله موجودات در سير صعودي و سير نزولي كه فارابي آن را «برزخ» مي نامد، در فهم فلسفه سياسي و عمومي فارابي از اهميت ويژه اي برخوردار است زيرا «معلم ثاني» مدينه فاضله خود را به رهبري رئيس اول و انسان كامل خود را در قالب فيلسوف و نبي، در همين نقطه برزخ به دريافت فيوضات عقل فعال در قوه ناطقه و قوه متخليه اش به ميدان تدبير و سياست مي آورد.
وي در ص 125 كتاب «آراء اهل المدينه الفاضله» مي گويد (ترجمه): «هر آن چه از ناحيه خداي متعال به عقل فعال افاضه مي شود: از ناحيه عقل فعال به وساطت عقل مستفاد، به عقل منفعل او افاضه مي شود و پس از آن به قوه متخليه او افاضه مي گردد.پس به واسطه فيوضاتي كه از عقل فعال به عقل منفعل او افاضه مي شود، حكيم و فيلسوف و خردمند و متعقل كامل است و به واسطه فيوضاتي كه از او به قوه متخليه اش افاضه مي شود.نبي و منذر است.» فصل هفتم، فصل «غايت شناسي» است زيرا فارابي «فيلسوفي غايتگر است و جهت گيري منظومه فكري او و همه اجزاي فلسفه وي بر اساس غايات استوار شده است.
او در كنار اهميتي كه به علت فاعلي، براي مبدأشناسي و سبب شناسي و همچنين به علت صوري و علت مادي مي دهد و آن ها را جزء شرايط يقين مي شمارد، به علت غايي توجه ويژه اي دارد و در وراي ظواهر مادي اين عالم، به حقايقي مانند كمال، سعادت قصوي، خير افضل و فضيلت (چهار عنصر غايي در فلسفه سياسي وي) اعتقاد دارد و در نظام هستي، همه چيز را هدفمند مي بيند كه به سوي غايتي در حركت است و همه چيز به صورت فطري يا ارادي، با شوق و رغبت به سوي غايت مطلق و كمال شايسته خود در حركت است.» (ص140) و غايت همه چيز را خداوند مي شناساند: «خداوند كه ذات واجب است، به خاطر ذاتش غايت همه چيز است، زيرا همه چيز به آن منتهي مي شود.همان طوري كه خودش فرمود: ان الي ربك المنتهي.و چون هر غايتي خير است، پس خدا خير مطلق است.»
اين منظومه فكري - غايت گرايي- در بخش سياسيات و رهبري نظام سياسي نيز به كمال خود را نشان مي دهد و در اين فصل به صورت مبسوط چهار عنصر غايي با جزئيات بيان مي شود.
بخش سوم «فلسفه و نظام سياسي فارابي» كه مهمترين بخش اين كتاب است داراي فصول هشتم تا چهاردهم ذيل عناوين زير است:
فلسفه سياسي فارابي، فرد و اجتماع مدني، نظام سياسي، ساختار نظام سياسي در سه فصل كه شامل رهبري و سطوح و اوصاف وشرايط آن و نهادهاي حكومتي (كارگزاران، فرهنگ، اقتصاد و نظامي و انتظامي) و گروههاي مخالف مي گردد و در فصل آخر «نظامهاي سياسي غير فاضله» معرفي مي شوند.
از نظر وي «قدرت مطلقه» به معناي استبداد فردي و ديكتاتوري نيست وي در اين مورد چنين تفسيري دارد: «حاكميت برخي از زمامداران، مبتني بر مشروعيت الهي است و مقبوليت اجتماعي، در ثبوت ولايتشان تأثيري ندارد.
آنان از سوي خداوند منصب ولايت دارند، خواه مقبول عامه باشند و پذيرفته شوند يا نوشند، كسي از آنان اطاعت بكند يا خير و كساني آن ها را ياري بكنند يا نكنند.در هر صورت آنان ولايت دارند.اين گونه انسانها متصل به منبع فيض الهي اند و از طريق جبرئيل و عقل فعال، بدآنهاوحي مي شود.لذا آنان واضع ناموس و شريعتند و بدين جهت «المقتدي به في سيره و افعاله و المقبول اقاويله و وصاياه و هذا اليه ان يدبر بما رأي و كيف شاء.»
چنين رهبري از نعمت حكمت برخوردار است و متصف به چهار فضيلت نظري فكري، خلقي و عملي است و چنين حاكمي از عناوين بسياري چون رئيس اول، حكيم، امام نبي، منذر، فيلسوف، واضع النواميس و ملك برخوردار است.
اما در «قدرت ناقصه»: در زمان فقدان رهبري امام و فيلسوف و رئيس اول متصل به فيض وحياني، حاكميت به حاكماني واگذار مي شود كه پيرو سنت رهبري گذشته اند و اختيار جعل شريعت و وضع ناموس و تغيير آن محرومند.
آن ها طبعاً فيلسوف نيستند و عناوين ملك و رئيس اول و واضع النواميس بر آن ها صادق نيست.
فارابي از اينها با عنوان «رؤساي تابعه» ياد و در سه سطح، رهبري و حكومتها آن ها را مطرح مي كند.اين گونه رهبران از اقتدار تام برخوردار نيستند و قدرتشان ناقصه است.» در فصل فلسفه سياسي ابتدا انواع فلسفه عملي، فلسفه مدني، فلسفه انساني (مترادف با مفهوم علم مدني)، فلسفه سياسي (عبارت است از شناخت اموري كه به واسطه آنها زيباييها براي اهل مدينه به دست مي آيد و قدرت بر تحصيل آن زيباييها براي اهل مدينه به دست مي آيد و قدرت بر تحصيل آن زيباييها براي آنها و نگهداري آن برايشان امكان پذير مي شود)، علم انساني، علم سياسي و سياست به همراه صناعت مدني (زمامداري يا حرفه زمامداري كه در اصطلاح فارابي «مهنه ملكيه» ناميده مي شود، به معناي صناعت و قدرتي است كه در اختيار رياست مدينه است و به مدد آن، اعمال و رفتارهاي سياسي تحكيم و خيرات در مدينه، تقسيم و توزيع مي گردد و از آنها محافظت مي شود و به وسيله آن اهل مدينه به سوي سعادت هدايت مي شوند.) سياست مدني (تشريح انواع اجتماعات از بزرگتر از «معموره ارض» تا كوچكترينش «خانواده» و اهداف و غايات فاضله آن ها و اين كه گونه هاي رياست، گونه هاي مختلفي از حكومت را پديد مي آورد از مدينه فاضله تا مدينه غير فاضله) كه اصطلاحات خاص فارابي اند، تبيين مي گردند و در ادامه علم مدني و كاركردهاي آن در محورهاي سه گانه مبادي شناسي، غايت شناسي و دولت شناسي به بيان در مي آيد كه بحث بسيار جالبي است.
از جمله بحث اين كتاب ذيل علم مدني برشمردن وظايف آن است كه يكي از آن موارد «تبيين ماهيت قدرت» (ص186) است.«فارابي قدرت را به «تمكن و تحفظ معنا مي كند و هر كس بتواند اراده خود را در جامعه متحقق كند و آن را استمرار بخشد، او داراي قدرت سياسي است.وي به نوع قدرت مطلقه و ناقصه نظر دارد.» وظيفه ديگر علم مدني «تبيين وظايف دولت» است كه نويسنده كتاب «انديشه سياسي فارابي» به مواردي از آن كه غايتگرانه و سعادت خواهانه است، اشاره دارد.چون: دولت بايد همه شهروندان و جامعه را به سوي سعادت سوق دهد، ايجاد و گسترش عدالت، تعليم و تربيت اهل مدينه، توزيع قدرت در بين اجزاي جامعه، حفظ مصالح نظام و منافع ملي، ايجاد امنيت فردي و اجتماعي در جامعه، تقسيم كار و توزيع كالاهاي اجتماعي، حفاظت از ارزشها و تنوع و تكثر فكري و تلاش براي دفع آفات و شرور و همچنين تدوين، استنباط و تغيير قوانين بر عهده دولتها تاست.
ايجاد قواي نظامي و تجهيز آن ها به آلات جنگي و دفاع از مملكت و تأديب و مجازات افاد شرور و ناسازگار و مجرم دو وظيفه ديگر دولت است.
اما فارابي انواع ديدگاهها را درباره منشأ حيات اجتماعي در فصل نهم بيان مي كند و سرانجام نظر خود را درباره ضرورت تشكيل اجتماع چنين آشكار مي كند: «انسان براي رسيدن به كمال نهايي خود، نياز به استفاده از پديده هاي طبيعي دارد كه يكي از مصاديق آن، اجتماع است و اين كه براي رسيدن به همه كمالات مادي و معنوي، انسان به تنهايي و بدون كمك ديگران نمي تواند نائل شود» و منشأ آن را به نوعي در «طبيعي - غريزي» بودنش مي داند.
اما مفهوم اجتماع فارابي چه ويژگي هايي دارد: 1- غايت گر است، 2- كاركرد و وظيفه اي مانند ارگانيسم بدن انسان دارد (اجتماع مدينه نيز اعضايش مانند اعضاي بدن انسان داراي طبيعتهاي مختلف و شئون مختلف اند.در آن رئيس (قلب انسان) حاكم است و جايگاه و مرتبه هر جزئي بر اساس نزديكي با آن رئيس مشخص مي شود)، 3- ارتباط و انسجام دروني دارد، 4- تعاون: شالوده بحث اجتماعي فارابي را تعاون و همكاري افراد جامعه براي وصول به غايت واحد آن تشكيل مي دهد به همين دليل تعاون را همسنگ اجتماع تلقي مي كند.5- ابزار نگاري (اجتماع وسيله اي است براي رسيدن به سعادت).
اما اجتماع دو گونه اند; كامل و ناقص (تقسيم مادي اجتماعات)
اجتماع كامل عبارتند از: اجتماع عظمي و دولت جهاني فارابي كه شامل همه انسانها مي شود و از آن به «معموره ارض» ياد مي كند.
- اجتماع وسطي: اجتماع امتي كه در منطقه اي از معموره زمين باشد و حداقل از سه مدينه و دولت شهر تشكيل مي شود.
- اجتماع صغري: اجتماع مردم يك مدينه است و حداقل جمعيت مدينه، يك سوم جمعيت امت است.
اما اجتماع ناقص شامل: اجتماع ده (حداقل 3 خانواده)، اجتماع محله(حداقل نه خانواده)، اجتماع كوي(حداقل سه خانواده) و اجتماع منزل.
اما تقسيم ارزشي اجتماعات شامل اجتماع فاضل (كه در برابر آن اجتماع غير فاضل جاهله، ضاله و فاسقه وجود دارد)، نظام سياسي مدينه (كه با ملاك فضيلت شامل مدينه فاضله و مدينه غيرفاضله مي شود)، نظام سياسي امت (كه باز شامل امت فاضله و امت غيرفاضله است) و نظام سياسي معموره (جهاني) (كه خود داراي معموره فاضله و معموره غير فاضله مي شود.)
و در فصول ديگر به بسط همين نظامات مي پردازد و آنها را به طور مشروح تبيين مي كند.
با توجه به اين كه اشتهار فارابي در ميان عموم اهل انديشه به تفكر «مدينه فاضله» است و شايد بيشتر هم از كنه آن واقف نباشند و فقط اين اصطلاح را به صورت مثل السائر به كار مي برند، اينك فهرست واره اي از كتاب «آراء اهل المدينه الفاضله» كه به كمك آقاي «محسن مهاجرنيا» و منابعي ديگر، فراهم آمده، ذكر مي گردد.
فارابي اين كتاب را در دوره كمال سن خود تأليف كرده يعني زماني كه از هر نظر پخته شده و تجربه هاي مختلفي را از سر گذرانده است.
حكما، اجتماع كامل بشري را كه افراد آن به كمال علمي و عملي رسيده و از هوي و هوس رها گرديده باشند، «مدينه فاضله» نام كرده اند و البته «مدينه فاضله» آرمان شهري است كه همگان آرزوي رسيدن بدان را دارند و برخي از حكما نيز آثاري در اين موضوع تأليف كرده اند.
ابونصر فارابي، مشتهر به «معلم ثاني» در همين زمينه بحث مي كند و چون اثبات فضيلت چنين اجتماعي بر وجود و بقاي نفس ناطقه و سعادت عقلاني مبتني است و اين هر دو به اثبات حق تعالي و عقول ارتباط دارند، لذا فارابي كتاب را از توحيد آغاز و آن را در قسمتهاي ذيل تدوين مي كند:
در توحيد و اثبات وجود وحدانيت و معاني و صفات خدا قسمت اول را به خود مختص كرده است.
اما قسمت دوم، درباره عقول و نفوس است كه در ماهيت عقل و چگونگي حدوث هر يك از مراتب آنها و آن چه از هر يك حاصل مي آيد و كيفيت اين ارتباط و عليت وجود آنها نسبت به افلاك و تعلق تدبير آن ها بحث دارد.
- افلاك و اجرام عنصري يا هيولائي و چگونگي وجود مقدمات جوهري و تعداد و فرق آنها با اجرام فلكي تبيين مي شود.
و در قسمت پنجم از ماده و صورت كه اصل و جوهر اشياست و اجسامي كه به ماده قوام و صورت مي گيرند بحث دارد.
و در ادامه بحثي هست از حدوث اجسام و تربيت حدوث و در قسمت هفتم در كيفيت تدبير خدا در بقاء انواع و اشخاص و اين كه نهايت عدل در اين ترتيب و تدبير وجود دارد.
- در قواي انساني و تربيت رئيس و مرئوس و ...نسبت زن و مرد و ما به الاختلاف و دخالت مخصوص هر يك در توليد و اقسام معقولات در نفس و جهت ورود آن ها در در اصناف معقولات و ماهيت عقل بالقوه و بالفعل و عقل هيولايي و منفعل و عقل فعال و مرتبت و افعال وي و كيفيت ارتسام معقولات در عقل بالقوه يا هيولايي و معني اراده و اختيار و محل آنها در نفس.
- و بيان اين كه انسان به اجتماع نياز دارد و اصناف اجتماعات، رياست در مدن فاضله، صفات رئيس فاضل و اضداد مدينه فاضله را در مراحل بعدي بحث مي كند.